سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۲۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

 رجز مویه - امید مهدی نژاد - انتشارات سپیده باوران

 "رجز مویه"! اولین چیزی که تو این کتاب برام جالب بود همین اسمشِ! رجز - مویه ؛ تناقض و پارادوکس جالبی تو اسمشه که تأمل برانگیزه و بعد از خوندن کتاب دیدم چه اسم بامسمّایی هم هست!

کتاب رو برداشتم بخونم . از اون کتابها نیست که شعرهاش فقط در بند خطّ و خال و چشم و ابروی یار باشه ! یه جور شعر حماسه و اعتراضِ! شعر فریاد و درد!  شعر 1:

اوج می خواهم ، اما در این شهر

جاده ای جز تنزّل ندارند

از تو می پرسم ، ای قلّه ی دور

هیچ این درّه ها پُل ندارند؟

یه تیکه کاغذ از سر برگه ی کنار دستم می کنم و به عنوان نشانه ی شعری که دوسِش دارم بالای صفحه میگذارم.

همین طور جلو میرم . ... اینجا رو بشنو :از شعر 2

۰ ۱۷ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۰۹
سپیدار

بعد از 23 روز بالاخره خوندن کتاب " ریشه ها" رو تموم کردم. تو این 23روز، کتاب رو همراه خودم به سفر غرب و شرق کشور هم بردم بلکه تو زمان بیکاری بخونمش . تو سفر کردستان چند صفحه ای تونستم بخونمش ولی تو سفر مشهد حتی وقت نکردم از چمدون درِش بیارم.

تا اینکه بالاخره بامداد امروز تموم شد.

ریشه ها کتاب فوق العاده ایه! اینقدر خوب که حیفه کتابخونهای حرفه ای نخونندش!( میگم کتابخونهای حرفه ای ، چون کتاب از مقدمه تا انتها بیش از 700 صفحه است . اونهم با قلم تقریباً ریز ، هر صفحه 33 خط! پس خوانندگان قصه های کوتاه و عاشقان پیامک و پی ام و شاید خوانندگان رمانهای آبکی نویسندگانی چون فهیمه رحیمی، نسرین ثامنی، م.مؤدب پور ، دنیل استیل و امثالهم حوصله ی خوندنش رو نداشته باشند.) اما مطمئنم کتابخونهای حرفه ای از خوندن این رمان لذت خواهند برد!

ریشه ها نوشته ی الکس هیلی ترجمه علیرضا فرهمند کتابهای جیبی انتشارات امیرکبیر

ریشه ها, الکس هایلی

هنگامیکه الکس هیلی بچه بود و در تنسی می زیست ، مادربزرگش اغلب داستانهایی برای او تعریف می کرد ، داستانهایی که به هفت نسل پیش از الکس ، و به جد او برمی گشت که لقب "آفریقایی" را داشت . مادربزرگ می گفت ، "آن مرد ، که در آنسوی اقیانوس و در دره ی رودی به نام "کامبی بولونگو" می زیسته ، روزی به جنگل رفته بود تا تنه ی درختی را بکند و برای خود طبل بسازد . در آنجا ، چهار مرد به او حمله کردند ، کتکش زدند ، به زنجیرش کشیدند و او را به کشتی پر از برده ای بردند که به آمریکا می رفت ."

الکس هیلی ، تا زمانی که به سن جوانی رسید و نویسنده شد ، همچنان خاطره ای بسیار زنده از قصه های مادربزرگ داشت . از این رو تصمیم گرفت به جستجو و کاوش بپردازد تا درستی این قصه ها را اثبات کند.

در  عرض دوازده سال ، تقریباً ششصدهزار کیلومتر را در سه قاره ی جهان پیمود ، و سرانجام نه تنها موفق شد نام اصلی "افریقایی" را ،که جدّ هفتم او بود (و کونتا کینته نامیده میشد) پیدا کند ، بلکه حتی محل دقیق زندگی او را پیدا کرد، که دهکده ی ژوفوره در گامبیاست . کونتا کینته را در سال 1767 از این محل ربودند و به مریلند امریکا بردند و به یک کشاورز ویریجینیا فروختند.

الکس هیلی ، در جریان پژوهش های خود، در 29 سپتامبر 1967 به بندر آناپولیس رفت که درست دویست سال پیش ، کونتا کینته (همراه 3265 دندان فیل ، 1850 کیلو موم ، 400 کیلو پنبه ، 32 اونس طلا و 98 برده ی دیگر) در آن پیاده شده بود . و بدینگونه بصورت جدّ شش نسل سیاه "امریکایی" درآمده بود که به فعالیت های زیر اشتغال داشتند :

باربر ، آهنگر ، چوب فروش ، پیش خدمت قطار ، وکیل دعاوی ، مهندس معمار و سرانجام نویسنده ی کتاب ریشه ها .

اما ریشه ها از یک قصه ی خانوادگی فراتر می رود . سرگذشت 25 میلیون سیاه امریکایی را بازگو می کند و به آنان هویت و میراثی فرهنگی را پس می دهد که بردگی از آنان گرفته بود . از این گذشته ، مخاطب کتاب نه فقط سیاهان و سفیدها ، بلکه مردم همه ی کشورها و همه ی نژادها هستند . زیرا داستانی که هیلی تعریف می کند ، گویاترین شاهد نیروی شکست ناپذیر و رام نشدنی روح انسان است . (متن پشت جلد کتاب ریشه ها)

************ 

۴ ۱۶ شهریور ۹۴ ، ۰۳:۰۵
سپیدار

در موج حوادث زمان گم شده ایم

محتاج به یک غنچه تبسم شده ایم

درماندگی ما بنگر تا به کجاست ؟

قربانیِ یک دانه ی گندم شده ایم

۰ ۱۵ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۳۵
سپیدار

بیا که دیده ی من

به جستجوی تو گر از دَری شده نومید

گمان مدار که هرگز

                   - دری دگر زده است

سپیده گر نزده سر ، بیا بلند اندام

که از سیاهی چشمم

                               سپیده سر زده است

(حمید مصدق )

۰ ۱۴ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۵۰
سپیدار

یک دانه کور

بی آنکه دنیا را ببیند

در لای آجرهای یک دیوار، گم بود 

در آن جهان تنگ و تاریک 

با باد و با باران غریبه 

دور از بهار و نور و مردم بود 

 

اما مدام احساس می کرد 

بیرون از این بن بست 

آن سوی این دیوار، چیزی هست

اما نمی دانست، آن چیست 

با این وجود او مطمئن بود 

این گونه بودن زندگی نیست
هی شوق، پشت شوق
در دانه رقصید
هی درد، پشت درد
در دانه پیچید
و دیگر او در آن تن کوچک، نگنجید
قلبش تَرَک خورد
و دستی از نور
او را به سمت دیگری برد
وقتی که چشمش را به روی آسمان وا کرد
یک قطره خورشید
یک عمر نابینایی او را دوا کرد

 

او با سماجت
بیرون کشید آخر خودش را
از جرز دیوار
آن وقت فهمید
که زندگی یعنی همین کار 

--------------------------------------------------------------------------

عرفان نظرآهاری- کتاب "من بیابان ، همسرم باد" نشر نور و نار

 

۰ ۱۲ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۲۹
سپیدار

 خدایا مرا پاکیزه بپذیر

 

بی ربطِ باربط :

 یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ ! مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ ؟

                                                                                     : همین کَرِمِت دیگه ! قربونت برم!

 ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: "گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید" ، ترسم از رفتن نیست . از نرسیدن است.

۱۲ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۳۵
سپیدار

این پست هم به درخواست دوستی که خواسته بود دوباره آدرس سایتی که تصاویر با کیفیت برا تولید محتوا داشت رو تو وبلاگ بگذارم.

********

۲ ۰۹ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۱۲
سپیدار

طیّ یک سلسله گردش در شهر - و کمی هم در دشت -

عارفی حال خوشی پیدا کرد

ناگهان ماضی مطلق آمد

                               حال عارف برگشت!

•••••••••••••••●●●•••••••••••••••

تنهایی از تمام زوایا نفوذ کرد

ناباوری بس است

با سنگها بگو

                   آیینه بی کس است!

•••••••••••••••●●●•••••••••••••••

مهتاب مرده است

در من ستاره نیست

اما به چشم تو

             سوگند می خورم:

                             از آسمان پُرَم!

-------------------------------•••••••••••••••●●●••••••••••••••------------------------------

پ ن: از کتاب دوست داشتنی نوش داروی طرح ژنریک - سید حسن حسینی

نوشداروی طرح ژنریک: مجموعه شعر

۱ ۰۸ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۰۸
سپیدار

یک شب ستاره ای خُرد

فریاد زد که ای ماه

تا چند خودنمایی؟!

آن گاه

          ماه ِ غمگین

آهی کشید و با دست

خورشید را نشان داد!

یک شب ستاره ای خُرد

از فرطِ خستگی مُرد!

◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇

از کتاب نوش داروی طرح ژنریک سید حسن حسینی

کتابی که از خوندنش غافلگیر شدم ! و بعد دیدم چقدر دوسِش دارم!

۰ ۰۸ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۰۵
سپیدار

جهان را با تو تنها می شود چندی تحمل کرد

الهی ، بی تو چشمانم نبیند صبح فردا را

***

۰۸ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۰۸
سپیدار