سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۳۶ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

روزی از یک اسب شناس خبره ی قشقایی پرسیدم که زیباترین اسب کدام است؟ گفت آن اسبی که نه فقط سواران و اسب شناسان را پسند آید ، بلکه آن هایی را که با سواری و اسب شناسی بیگانه اند مجذوب و مسحور کند . آن اسبی که چون از معبری بگذرد همه ی رهگذران را ، کوچک و بزرگ را ، چوپان و دهقان را ، زن و مرد را و کاسب و کارگر را برانگیزد که دست از کسب و کار بکشند و به تحسین و تماشا بایستند.

این پاسخ مرا به یاد شعر حافظ انداخت!

برای کودک بهانه جو و بیمارگونه ی ضمیر ما که در این جهان آشفته نیازمند نوازش و لالایی است ،

شعر حافظ شیرین ترین نواها و مهربان ترین لالایی هاست.

منبع: کتاب "به اجاقت قسم" محمد بهمن بیگی

**********

آنکه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد            صبر و آرام تواند به من مسکین داد

وآنکه گیسوی تو را رسم تطاول آموخت           هم تواند کرمش ، دادِ من غمگین داد

من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم               که عنان دل شیدا به لب شیرین داد

گنج زر گر نبود کنج قناعت باقی ست                آنکه آن داد به شاهان به گدایان این داد

خوش عروسیست جهان از رهِ صورت لیکن             هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد

بعد از این دست من و دامنِ سروِ لب جوی          خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد

در کف غصه دوران دل حافظ خون شد              از فراق رخت ای خواجه قوام الدین ، داد

**********

پ ن: بلاگفا مثلا درست شده! اما چه فایده ؟برگشته به اسفند 92!!!! یعنی وقتی که سپید مشق کوچولوی ما ، یه طفل 5 ماهه بیش نبود!!!(روله روله روله .....)گریهگریهگریه هنوز به حرف زدن نیفتاده بود بچه ام! تازه داشت قانّ و قون می کرد! گریه

کاش یه پشتیبان ازش گرفته بودم!

۰ ۰۵ تیر ۹۴ ، ۱۲:۰۱
سپیدار

سلام نماز رو که دادم ،خشکم زد!!!

رکعت شمار فقط یه رکعت و یه سجده رو نشون میداد! باورم نمیشد! من کجا بودم؟! از نمازی که خوندم فقط قنوتش یادم مونده بود! الان که فکر می کنم شاید اون یه سجده هم سجده ی شکری باشه که معمولا به آخر نمازهام می چسبونم! 

آره واقعا! دو رکعت نماز این شکلی ، شکر هم داره!!!!! شکر اینکه نفس کشیدن یه امر غیر ارادیه !!!!

نمیدونم ! یعنی حال آدم چقدر باید بد باشه که نماز دو رکعتی رو یه رکعت ، با یه سجده -اونم مشکوک- بخونه!!!!

یعنی اون فرشته ی مأمور این امور با خودش چه فکری کرده درباره ام؟یعنی چه بد و بیراهی بارم کرده؟ حق داره به خدا! فرشته های هم صنفش بغل بغل گل و ریحون تحویل می گیرن ولی اون ....! گویا فرشته ها هم رتبه بندی دارن! ... الهی بمیرم برا فرشته ام! 

ان شاءالله اجر حرص هایی که از دست من می خوره رو خود خدا بهش بده! ان شاءالله رتبه اش اینقدر بالابره که مأمور یه آدم باحالش کنن! والا ... غیر دعا کار دیگه ای از دستم بر نمیادکه!

به خدا می فهمم چقدر خجالت می کشه و چقدر ناامید و عصبانی میشه! فقط خدا کنه یه کم درکم کنه ... !

یعنی فهمیده چقدر به اون قنوت نیاز داشتم؟!!! نمازی که فقط یه قنوت داشت؟

خدایا همونطور که آبرومو جلوی مردم حفظ کردی ؛ جلوی این فرشته ها هم آبرو داری کن! بالاخره خوبیت نداره زبونشون دراز بشه که «آدم آدم » که می گفتی اینه؟ برا ساختن این *!!! به خودت آفرین گفتی؟!!! فرشته ی آدم حسابیا نیست که آمار دستش باشه!

◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆◇◆

پ ن۱: یه وقتی که ا‌وضاع احوالم شدیدا خراب بود ، برای اینکه حداقل حساب رکعتها از دستم درنره و وسط نماز حیروون و پریشون نمونم ، به مهر رکعت شمار اعضای خانواده رو آورده بودم! حالا هم هر از گاهی تا اذان میده ، تا صاحابش نیومده میپرم مهر رکعت شمار رو برمیدارم !(یه جور قوت قلب!)

پ ن۲: آخه این چه وضعشه تو ماه مبارک!!!! خدا جون ! من شاکی ام! از دست خودم ! از دست این «ظلوم» «جهول» ! خدایا ! من که دیگه زورم بهش نمیرسه! تو که زورت میرسه ، «آدم»اش کن!آمین !... متشکرم

* این "این" از صد تا فحش بدتره ها! دست کم نگیریدش!

۰ ۰۴ تیر ۹۴ ، ۱۹:۰۵
سپیدار

وه چه خوب آمدی صفا کردی

چه عجب شد که یاد ما کردی

بی وفایی مگر چه عیبی داشت

که پشیمان شدی وفا کردی

شب مگر خواب تازه ای دیدی

که سحر یاد آشنا کردی*

"بخارای من ، ایل من" ، مجموعه 19 خاطره و داستان کوتاهِ که هر کدوم به نوعی به ماجراها و آداب و رسوم عشایر می پردازه . داستانهایی که هر کدوم غم یا شادی خاص خودشون رو دارن!

مثلا تو قصه "بوی جوی مولیان" طوری از ایل و زندگی ایلی ، از طبیعت و کوه و صحرای اون تعریف می کنه که دل همچو منی ، ایل و عشایر ندیده ، رو میبره! یا غمی که تو "آل" موج میزنه خیلی خاصه! غم مادری ایلی ، ایلی که"با آن همه مادر رشید ، دختر را حقیر می شمرد!" ؛ یا درباره ی عشق پیرمرد به اسب زیبا و اصیلش "ترلان"که می مونی آیا اون عشق ارزش این تاوان رو داشت؟ ؛ "ایمور" تو رو انگشت به دهان میگذاره از بازی روزگار و" شیرویه" بی رحمی زندگی طبقاتی ایل رو شیرفهمت می کنه! تو "شکار ایلخانی و شیرزاد" و "عبور از رود" اینقدر توصیف مکان ها و اتفاقات ، تصویری و خیال انگیزه که حیرون می مونی از این همه دقت و ظرافت و ریزبینی!

۱ ۰۴ تیر ۹۴ ، ۰۱:۲۵
سپیدار

گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم

از عشق بپرهیزم پس با چه درآمیزم؟

*****

القای شور و اشتیاق و ایمان از وظایف حتمی و واجب یک دستگاه تربیتی است . پیشوایان تعلیم و تربیت باید بخواهند و بتوانند چنین شعله فروزانی را در دل و جان آموزگاران روشن سازند . ص129

♣ ♣ ♣ ♣ ♣

" به اجاقت قسم" خاطرات آموزشی محمد بهمن بیگی ، انتشارات نوید شیراز

خاطرات منظم (از نظر توالی زمانی)نویسنده  ، از فکر تأسیس مدارس عشایری ، از شگردها و ترفندهاش تا عملی شدن این ایده تو ایلات و عشایر استان فارس تا تأسیس دانشسرای عشایری ، هنرستان و دبیرستان و شبانه روزی عشایری ، هنرستان قالی بافی ، مؤسسه تربیت مامای عشایری ، .... تا آموزش عشایر کل کشور! (آدم باورش نمیشه پشت همه ی این کارا یه نفر باشه ! محمد بهمن بیگی بزرگ!) از گرفتاریها و موفقیت هاش که اولی کم نبود و دومی بیشماره ! از بازدیدهاش از مدارس و از اردوهای آموزشی و رقابتی درسی و هنری بچه های عشایر! پشتکار و عشق این مرد به کار و هدفش کم نظیره! عشقش به عشایر و مردم عشایر قشقایی و بویر احمدی و ... حد نداره! ؛ عشقی که قطره قطره تو جان خواننده هم میریزه و پس از تموم کردن کتاب ها ، می بینی تو هم عاشق ایلات و عشایر ایران هستی!

این معلم بزرگ عشایر ، طوری از مدارس ایلی و معلمها و شاگردان مدرسه تعریف می کنه و چیزهایی از کار اونا میگه که صدبار گفتم و آخر کتاب نوشتم: عاااااااااااااااااااااااااااااالی ، اگه معلمان عشایر و ایلی رو معلم بدونیم ما هیـــــــــــــــــــــچیم ، هیچ! (مؤدبانه ی "باید بریم غاز بچرونیم! )

مدارس و معلمانی که حتی بعضی بزرگان لشگری و کشوری استان هایی که مدارس عشایری داشتند هم با ترفندهایی بچه هاشون رو به جای مدارس شهری و خاص به چادرهای عشایر می بردن تا پای درس معلم ایلیاتی این مدارس بنشینند! 

۱ ۰۴ تیر ۹۴ ، ۰۰:۵۷
سپیدار

از کوه به صحرا آمدم ،

آهو در صحرا نبود ،

در صحرای بی آهو ،

چگونه به سر برم؟

♦◊♦◊♦◊♦

"اگر قره قاج نبود" گوشه هایی از خاطرات آقای محمد بهمن بیگی ، انتشارات نوید شیراز

آقای بهمن بیگی ، معلم بزرگ عشایر، مردی که درباره اش گفته شده :

نهال نشان قره قاج ، بزرگ مردی که عطر دانایی پراکند و کوهها را به حرکت درآورد.

" در آن زمان که جهل و بی سوادی یکه تاز میدان بود ، و فقر و فلاکت سیطره ی شوم خود را گسترده بود ، و زمین و زمانه ی عشایر فریادرس می طلبید ، او رسالت خدایی خویش را آغاز کرد . گویی زمینی نبود ، هدیه ای آسمانی بود ، باهوش ، مصمم ، تیزبین ، خلاق ، دلسوز ، و خستگی ناپذیر . آمده بود تا به جنگ ناشدنی ها برود و از غیرممکن ها ممکن بسازد . هیچ روزنه ی امیدی به پیشرفت به چشم نمی خورد و هیچ تصوری از موفقیت وجود نداشت . ص224

" اگر قره قاج نبود" خاطراتی از زندگی و کارهای بزرگ جناب بهمن بیگیِ ؛ هر خاطره تو قالب یه داستان کوتاه و شیرین بیان شده! حال و هوای نویسنده قبل از شروع به کار باسواد کردن عشایر و انگیزه اش از این کار سترگ. از دوران تبعید پدر و مادرش تو تهران تا سفر به آمریکا و سفرهای پرشورش در عشایر.

من تقریبا 6 تا خاطره میانی کتاب رو بیشتر می پسندم.

و گل سرسبد و تاج زرین این کتاب بی شک چیزی نیست جز خود "اگر قره قاج نبود

بخشی از این داستان:

" قره قاج ، تو می خواستی غرقم کنی ولی من دست از دامنت برنمی دارم . من ترا بیش از همه رودهای زمین دوست می دارم. من یک موج تو را با صدها اِلب ، هودسن و پوتوماک عوض نمی کنم.

قره قاج ، می آیم ولی این بار می کوشم که بی گدار به آب نزنم و با کمک خداوند نهال های تازه ای را در کنارت بنشانم و پل های استوار برایت دست و پا کنم."ص118

پ ن: بعد از خوندن این کتاب یکی از آرزوهام شده ،دیدن قره قاج و سیاه چادرهای ایلی ! بخصوص ، ایل قشقایی!

۲ ۰۴ تیر ۹۴ ، ۰۰:۳۰
سپیدار

چند روز قبل از شروع نمایشگاه کتاب بود که دیدم لیست کتابایی رو که یه سال بود جمعش می کردم، گم کردم. از دوستان وبلاگی خواستم اگه پیشنهادی ، لیست اضافه ای چیزی دارن دریغ نکنن! خلاصه با کمک دوستان، لیست تقریبا بلندبالایی آماده شد.

یکی از دوستان خوب و همراهان قدیمی وبلاگ(مرحوم سپید مشق بلاگفا! رضی الله عنه! ) چندتایی پیشنهاد داد که یکیش "اگر قره قاج نبود" بود!*

تو نمایشگاه ، کتاب رو تو انتشارات نوید شیراز پیدا کردم . از همون نویسنده یعنی آقای محمد بهمن بیگی ، چندتا کتاب دیگه هم بود که دو تا اسم چشمم رو گرفت: "بخارای من ، ایل من" و "به اجاقت قسم" ! از اونجایی که نمیخواستم خیلی بیشتر از لیست بخرم ، مجبور به انتخاب شدم و کتاب "به اجاقت قسم" رو که صفحه ی اولش نوشته بود :"خاطرات آموزشی" برداشتم! در حالیکه اسم دومی هنوز داشت بهم چشمک میزد!(خدایی اسم قشنگی نیست؟: بخارای من ، ایل من! )

پنجشنبه ی همون هفته هم که عازم سفر اصفهان بودیم ، خوندن "به اجاقت قسم" رو تموم کردم . در انتهای کتاب از زبون خانم دکتری ، خوندن "بخارای من ، ایل من" به همه ، به ویژه معلمان پیشنهاد شده بود! آه از نهادم براومد!... زمان نداشتم ! سه روز به پایان نمایشگاه مونده بود و چند ساعت دیگه هم ما راهی سفر بودیم ... ولی خدا یارم بود و همسر برادرم آخرین روز نمایشگاه ، برام گرفتتش!لبخند

هر سه کتاب فوق العاده شیرینند و در عرض همین کمتر از دوماه هرکدوم رو تقریبا دوبار خوندم !متعجب

اول اینکه : جناب بهمن بیگی ، بنیانگذار آموزش عشایر کشورند با قلمی به شدت تصویری ؛ و توصیفی به شدت دل انگیز! طوری از ایلات و عشایر ، از طبیعت و زندگیشون ، از بچه ها و آموزش اونا و از معلمهای ایل حرف میزنه که دل تو سینه ی آدم نمی مونه! و من متأسف و شرمنده از اینکه چرا تا حالا اسم ایشون رو نشنیده بودم! کلیپی هم از سخنرانی ایشون تو اینترنت یافتم که پیشنهاد می کنم ببینید و بشنوید. اینجا  و اینجا

دوم آنکه : من خوندن هر سه کتاب رو به همه و خوندن همه رو - با تأکید مؤکد روی "به اجاقت قسم" - به معلما و همکارای خوبم پیشنهاد می کنم!

ترتیب خوندنش هم به نظرم اینطوری باشه بهتره:

1-اگر قره قاج نبود(تقریبا زندگی نامه ی آقای بهمن بیگی؛ برای آشنایی با نویسنده و پیشینه اش! )

2-به اجاقت قسم (خاطرات تأسیس  و اداره ی مدارس عشایری و دیگر فعالیت هاشون )

3- بخارای من ، ایل من ( مجموعه داستان کوتاه با پس زمینه ی ایلات و عشایر )

**********

* یاد اون لطیفه ی بامزه ی لُری درباره ی 3 درخت نیفتادین؟ همون که آخرش میگه : اونی که بید نبید وسط اون دوتایی که بید بید بید!خنده

۲ ۰۳ تیر ۹۴ ، ۲۳:۴۵
سپیدار