سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

۲۴ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

این وبلاگ رو درست کرده بودم برای گذاشتن، نمونه سؤال ، تمرین ، پیک آدینه ، عکس شاگردام، کارهاشون، هنرهاشون ، تحقیقات شون، خطهای خوشگلشون . . .   و از همه مهم تر پاور پوئنت هایی که برای کتاب ریاضی اول ابتدایی درست کرده ام! تقریبا پاورپوئنت تدریس تمام کتاب رو درست کردم ولی . . . 

بعد از 3 ماه ، هنوز نتونستم اینترنت پرسرعت بگیرم، هنوز تنها راه ارتباطیم با این وبلاگ ، تبلته و با تبلت، نمیشه /بلد نیستم/ نمی تونم به خواسته هام جامه عمل بپوشونم!

تنبل نرو تو سایه ، سایه خودش می آیه!

خدایا همتی برسون . . . !

خلاصه، چی می خواستم ، چی شد!!!!

 

بی ربط نوشت: همین طوری یاد این بیتها افتادم! 

اگر به زلف بلند تو دست ما نرسد

گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

***

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

 

۰ ۱۵ دی ۹۲ ، ۰۰:۰۵
سپیدار

یادمه سالها قبل که کلاس طراحی می رفتم ، یه روز استاد محترم ، کلاس رو برد موزه ی هنرهای معاصر تهران. چیزی که خوب به یادم مونده، یه تابلوی بزرگ  حدود 2 در 3 متر بود(اندازه ی دقیقشو نمیدونم، شاید هم با یه نسبت طلایی بود) . اثر یه هنرمند خارجی! تابلو تماما با رنگ طوسی رنگ شده بود، درست مثل یه دیوار که یکدست طوسی شده باشه.

 هر چی به ذهنم فشار آوردم که چیزی ازش بفهمم ، نشد که نشد! هیچ رقمه کد نمی داد. نتونستم ادای روشنفکری دربیارم و از تناسبات و مفهوم پنهان در لایه های هفتم و هشتم تابلو لذت ببرم! نتونستم روح و احساس هنرمند محترم رو ، که موقع خلق اون اثر، به تابلو منتقل شده بود ببینم و به به! و چه چه ! کنم!!! 

لباسی تو تن پادشاه نمیدیدم و نمی تونستم از برازندگی و رنگ و دوختش تعریف کنم!

گفتم برم سراغ استادم ، شاید ایشون بتونن ، روح زیبایی شناسی و هنر نهفته در اون تابلو رو به من هنرنشناس نشون بده! دقیقا  یادم نیست استاد محترم، چه جوابی دادند ، ولی جان کلامش این بود ، "نمی دونم"!!!

این پروسه ی ( دیدن ، نفهمیدن ، پرسیدن، قانع نشدن، دوست نداشتن ) رو تا حالا خیلی تجربه کردم.  از شعر و نقاشی  و خط بگیر تا فیلم و تئاتر و موسیقى!

از تز " هنر برای هنر " هم حالم به هم می خوره!  از هنر بی محتوا!  

اینکه یه بابایی سطل سطل رنگ بپاشه هوا و رنگها سقوط کنن روی یه بوم! یا تو عالم مستی و بی هوشی و بی خبری ، اونوقت که چشماش درست نمی بینه ، اشکالی روی بوم  بکشه! یا اونوقت که میرهه فضا ، کلماتی رو به نام شعر ، قصه یا فیلمنامه سوغات بیاره! و اسمشو بگذاره هنر ، و عده ای هم ذوق کنن و هورا بکشن! و وقتی یک نفر بلند شد و گفت بالای چشم این هنر ابروست، بزنن تو دهنش که ، ای امل ! ای عقب مانده! ای ... ! " هنر شناس نئى ، . . . خطا اینجاست" ( این سه نقطه و اون سه نقطه ی قبلی ، به علت رعایت موازین اخلاقی ، دچار ممیزی شده است.) 

تصمیم گرفتم با خودم رو راست باشم. کاری نداشته باشم برای یه شعر، نقاشی ، موسیقی یا فیلم، چندنفر کف و سوت زدن، چند نفر تف و لعن کردن!  

من هر هنری رو از دریچه عقل و دل خودم ارزش گذاری می کنم. دلی که دوست داره مؤمن باشه ، پس باید یه چیزهایی رو دوست داشته باشه و از یه چیزهایی بدش بیاد . و عقلی که دوست داره مسلمون باشه، پس دنبال خط و ربط های معقول تو آثار میگرده تا دست دلم رو تو دوست داشتن و نداشتن، پر کنه!

 هنر برای من یعنی محتوا  + فرم ! 

هم از نجاست ریخته شده تو یه ظرف خوشگل بدم میاد هم از عسل ریخته شده تو یه ظرف نجس! 

سعی می کنم تو هیاهوی آدمهای جوگیر ، جوگیر نشم ! انشاءالله

 

۰ ۱۳ دی ۹۲ ، ۱۵:۲۲
سپیدار

من زیاد اهل تلویزیون و سینما و کلا رسانه های تصویری نیستم، رسانه های مکتوب و شنیداری رو ترجیح میدم. 

تخصصی هم تو فیلمنامه نویسی و فیلمبرداری و کارگردانی و نور و ...  ندارم. بنابراین ملاک خوبی و بدی یه فیلم از نظر من ، نه مقولات تخصصی و حرفه ای که دل و عقلمه. همین! 

 "قلاده های طلا" رو هم از این پنجره تماشا کردم. با همین دل و عقل! و با تمام انتقاداتی که بهش شده و میشه، و من هم بعضی انتقادهارو قبول دارم، و مطمئنا فیلمی خالی از اشکال و ایراد نیست، من این فیلم رو دوست دارم ! 

سعی می کنم امشب که از شبکه 5 تکرار میشه دوباره ببینمش!  و. . .  حیف شد نرفتم تو سینما ببینمش!

آقای طالبی! دست مریزاد!

۰ ۱۳ دی ۹۲ ، ۰۲:۰۲
سپیدار

برای ورود به حرم امام رضا علیه السلام  اول  وارد "بست" میشیم . "بست" جاییه که فقط از یه طرف به دنیای بیرون راه داره و از سه طرف بسته است . 

بعد از گذشت از بست، وارد " صحن" میشیم. صحن جاییه که از چهار طرف ، از دنیای بیرون جدا شده.

بعد از صحن ، "رواق"  پیش رومونه. رواق سقف هم داره، یعنی از 5 طرف ، ما رو از دنیا جدا می کنه . 

وقتی آروم آروم از دنیا  جدا شدیم ، حالا  می تونیم ضریح رو ببینیم . . .  بعد روضه منوره و زیارت امام مهربون.

این نقشه ای است که شیخ بهایی برای زیارت حضرت رضا " علیه آلاف التحیة و الثنا" ریخته! دمش گرم با این شعورش! براى شادى روحش:

اللهم صلى على محمد وآل محمد و عجل فرجهم

 

۰ ۱۲ دی ۹۲ ، ۱۳:۱۸
سپیدار

من از خودم گله دارم...

من از خودم که ز کویت چقدر فاصله دارم...

اجازه هست بیفتم شبیه سایه به پایت؟؟

________________________________________

دلم برای تو پر می کشد امام غریب

غمت ز سینه شرر میکشد امام غریب

زیارت تو که فوق همه زیارت هاست

دل مرا به سفر میکشد امام غریب

_______________________________________

ای بسته به گوشه ی ضریحت دل من!

من زخمی غربتم، شفا می دهی ام؟؟؟؟

______________________________________

خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود

ز دام خال سیاهش کسی رها نشود

خدا کند که نیفتد کسی ز چشم نگار

به نزد یار چو ما پست و بی بها نشود

جواب ناله ی ما را نمی دهد "دلبر"

خدا کند که کسی تحبس الدعا نشود

شنیده ام که از این حرف، یار خسته شده

خدا کند که به اخراج ما رضا نشود

مریض عشقم و من را طبیب لازم نیست

خدا کند که مریضی من دوا نشود

ز روزگار غریبم گشته است معلوم

شفای ما به قیامت بجز رضا نشود...

"این شعر از حضرت آقا درباره ی امام زمانه "

______________________________

 گر چه آهو نیستم ، اما پر از دلتنگیم

ضامن چشمان آهوها ، به دادم می رسی ؟

تقصیر خودم نیست که آهو نشدم. . .

۰ ۱۲ دی ۹۲ ، ۱۱:۲۴
سپیدار

 کوچه ای تنگ، کوچه ای باریک ، شده کابوس هر شب آقا

_____****_____****_____****_____****_____

گل کرده در زمین، کرم آسمانیت 

آغوش باز می رسد از مهربانیت 

حالا بیا و سفره مینداز سفره دار 

حالت خراب می شود و ناتوانیت 

دارد مرا شبیه خودت پیر می کند 

جان برده از تمام تنم نیمه جانیت 

یوسف ترین سلاله ی تنهاتر از همه 

سبزی رسیده تا به لب ارغوانیت 

این گرد پیری از اثر خاک کوچه است 

بر موی تو نشسته ز فصل جوانیت 

باید که گفت هیئتِ سیار مادری 

خرج عزا شدیّ و خدای تو بانیت 

زهر از حرارت جگرت آب می شود 

می گرید از شرار غم ناگهانیت 

زینب به پای تشت تو از دست می رود 

رو می شود جراحت زخم نهانیت 

آقای زهر خورده چرا تیر می خوری؟ 

چیزی نمانده از بدن استخوانیت 

۰ ۱۰ دی ۹۲ ، ۲۳:۲۳
سپیدار

روزی که قلبم داغ دار مادرم بود

بابادلم خوش بود دستت برسرم بود

بابادلم خوش بود هستی در بر من

هستی همیشه هم پدرهم مادر من

هجده بهار زندگانی ام تو بودی

آری رسول مهربانی ام تو بودی

از ماه و خورشید و ستاره رو گرفتم

من سال ها با بودن تو خو گرفتم

مهمان هر روز سرایم ، نازنینم

باور نمی کردم که داغت را ببینم

من ماندم و یک کوه غم با بی قراری

باور نمی کردم که تنهایم گذاری

سنگ صبور فاطمه ، ای چاره سازم

فکری نکردی باغم وغصه چه سازم

بی مادری کافی نبود ای جان هستی؟

بارفتنت یک باره قلبم را شکستی

رفتی یتیمی شد نصیب دختر تو

مشکی به تن کرد دختر غم پرور تو

ما مدتی بابا عزادار تو بودیم

در حسرت یک بار دیدار تو بودیم

اما نمیدانم چه شد ماتم عوض شد

تو رفتی و دیگر مدینه هم عوض شد

بعد از تو بین عده ای از روی نفرت

بالا گرفت دعوا سر حق خلافت

بعد از تو حال و روز ما زار و حزین شد

بعد از تو دیگر مرتضی خانه نشین شد

روزی چهل بی بند وبار از ره رسیدند

با بی حیایی خانه را آتش کشیدند

گستاخی از روی عداوت حرف بد زد

او بر در خانه رسید و با لگد زد

بین در و دیوار من افتادم آن وقت

در راه دین شش ماهه ام را دادم آن وقت

افتادم و دیدم که پهلویم شکسته

دیدم به سینه میخ داغ در نشسته

دیدم که طفلم بین آتش جیغ میزد

قنفذ به دستم با غلاف تیغ میزد

از شدت درد کمر دیگر نگویم

از کوچه و دست عمر دیگر نگویم

خوردم به دیوار و گرفتم دردشانه

گوشواره ام را مجتبی آورد خانه

بعد از تو سهم مرتضی دربه دری شد

زهرای تو سه ماه و اندی بستری شد


شاعر علیرضا خاکسار

۰ ۱۰ دی ۹۲ ، ۱۹:۴۵
سپیدار

روز عزاى رحمه للعالمین است     آغاز غربت امیرالمومنین است

صلی الله علیک یا رسول الله 

اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

پیر قدیس را تا کشتند            همه اهل بیت را کشتند  

دو زن بی پسر حسود شدند           پدر چشمه سار را کشتند 

 کورهای مدینه جمع شدند          شمس را بین حجره ها کشتند 

 در هواخواهی هواخواهان           مصطفی را چه بی هوا کشتند 

جگر این همه پیمبر را           سوختند و جدا جدا کشتند  

مرکب حرف را مرکّب خواست           سخنش را غبارها کشتند  

 سینه مصطفی است جای حسین           خویش را هم فرشته ها کشتند  

جبرئیل امین کجا برود ؟!            دوستش را چه بی صدا کشتند  

تکمه های لباس او  وا شد           خویش را خیل انبیا کشتند  

آسمانها گریستند بر او            مگر او را به کربلا کشتند؟!  

منبرش را فروخت ابلیسی           خطبه ها را عجب به جا کشتند  

اصلاً اینجا خدا غریب شده           چون که او را سر خدا کشتند  

مادر اهل بیت می سوزد           پدر اهل بیت را کشتند 


شعر از محمد سهرابی

۰ ۱۰ دی ۹۲ ، ۱۸:۱۷
سپیدار

امروز فیلم سینمایی" سپیده " رو از شبکه 3 دیدم ، یکی از سه گانه ی سپیده ، سایه و ستاره. از اون فیلمهای قشنگه. (گویا قراره سایه و ستاره رو هم امروز بده!!)

بازیگراش، پریوش نظریه و آرش مجیدی. 

زن و شوهری که عاشقانه هم رو دوست دارن. سپیده (پریوش نظریه) که باردار است، دچار یک بیماری قلبی صعب العلاج است. تصمیم می گیره بچه رو نگه داره ... .

بازی ها خیلی روون و قابل باور . بازی "آرش مجیدی"  در نقش شوهر سپیده، مثل همیشه عاااااااااااالی! 

دیالوگها به جا و قشنگ ، مخصوصا قسمت هایی که مادر برای بچه ی به دنیا نیومده اش میگه(ضبط می کنه).  

آقای روح الله حجازی ! متشکرم بابت ساختن این فیلم خووووووب!

۰ ۱۰ دی ۹۲ ، ۱۲:۴۸
سپیدار

 

یادش به خیر راهپیمایی روز ۹ دی ۸۸

اسم ۹ دی، حس خوبی بهم میده . اگه نمی رفتم مطمئنم خودم رو به خاطر این کوتاهی نمی بخشیدم.

خدا رو هزار مرتبه شکر که اون روز من هم بودم.

شیرینی اون راهپیمایی رو فقط باید بودی و حس می کردی تا بفهمی.

شیرینی اهلا من العسل

 

۰ ۰۹ دی ۹۲ ، ۱۵:۳۲
سپیدار