سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

خاطرات سفیر

سه شنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۸، ۰۹:۱۴ ب.ظ

کتاب خاطرات سفیر رو یک سال و نیم پیش از نمایشگاه کتاب خریدم اما به خاطر دلایلی کاملا نـــاموجه!(وجدان بیدار رو دارین؟!نیشخند) نتونسته بودم بخونمش. تا اینکه بالاخره به خودم اومدم دیدم ای داد بیداااااد ! چقدر از خودمو و کتابام دور شدم ! بنابراین غیرت کردم و تصمیم گرفتم برم سراغش.

کتاب خاطرات سفیر

 

خاطرات سفیر - نیلوفر شادمهری - انتشارات سوره مهر

اولین نکته ی جالب در مورد این کتاب وزن خییییییلی سبکشه بغل!کتاب صد و اندی برگه ای( 223صفحه ) اصلا بهش نمیاد اینقدر وزنش کم باشه . با چند تا دیگه کتاب تقریبا هم حجمش مقایسه کردم . وااااقعا سبکه ! و این یه حُسنِ بزرگ برای کتابه . کیف رو سنگین و دست رو خسته نمی کنه! چقدر خوب میشه بقیه ی کتابها هم همینطوری بشن!

از خصوصیات زیبای کتاب ،کاغذ کاهی قشنگشه.قلب

حین خوندن کتاب اینقدر از کتاب و شخصیت نویسنده اش خوشم اومد که دلم نمیخواست تموم بشه . هر چند صفحه یه بار حجم صفحه های نخونده رو چک می کردم و می گفتم ای وااااای داره تموم میشه!!نگران

هنوز کتاب نصف نشده بود که در حاشیه اش نوشتم:

چقدر حسرت میخورم به اعتقاد و دانش و قدرت بیان و اعتماد به نفس و قدرت به یادآوری و قدرت انتقال و زبان متین و آرامش و همه ی صفات خوب این خانم!قلبقلب

*****

کتاب خاطرات سفیر، خاطرات چند ماه زندگی نویسنده در یک خوابگاه دانشجویی در فرانسه است وقتی برای دوره ی دکترا در رشته ی طراحی صنعتی بورسیه شده بود . خانم شادمهری اولش حدود چهار ماه با یه خانواده ی فرانسوی زندگی کرده که خیلی دلم میخواست خاطرات اون دوره رو هم می نوشت . به نظرم برای ما ایرانی ها که اینجور زندگی رو نمی بینیم و تجربه نمی کنیم، باید شنیدنش خیلی جالب باشه .

نویسنده دختر جوانیه که از بچگی یاد گرفته عمیق و متفکر باشه . با اطلاعات زیاد و درست اعتقادی! و همیشه در بحث ! نه اینکه خودش بحث راه بندازه بلکه این بحث بود که همیشه طرفش میاد و می اومده .ر مقایسه با بیشترِ ما آدمهای کم اطلاعِ پرمدعای کتاب نخونِ جُل و پَلاس پهن کرده تو تلگرام و اینستا و ... ، ایشون یه موجود استثنایی باید به حساب بیاد!)

یاد گرفته ام و اعتقاد دارم " مذهب بدون موضع" به غایت درست و مستقیم که برود ، به ترکستان می رسد . نمی شود به مفاهیمی چون "حق" و "باطل" باور داشته باشی و به پیرامون خودت بی اعتنا بمانی . صد البته آنچه از انواع مسلمانها دیدم نیز قلم در تایید این جمله می زد .

همچین خانمی با اون اعتقاد و اون پوشش پاشو میذاره فرانسه ! کشوری که توش همه چی به طرز احمقانه ای آزاده ، به جز دین!

(عذر میخوام از عاشقان اون آزادی ! ولی خب ! به نظر من این جور آزادی، احمقانه است ! از یه طرف مجبور باشی قوانین راهنمایی رانندگی رو سفت و سخت رعایت کنی و مثلا کمربند ایمنی خودتو حتما ببندی وگرنه به جرم به خطر انداختن جون خودت جریمه ی سنگین میشی؛ ولی از اون طرف میتونی برهنه بیای تو کوچه و خیابون و هیچ کس هم کَکِش نگزه!

از یه طرف حق نداری رنگ و نمای ساختمونی که توش زندگی می کنی رو با سلیقه ی خودت درست کنی چون نما و ظاهر بیرونی خونه ات یه فضای عمومیه نه خصوصی !پس نمی تونی یه لباس تو بالکن خونه ات پهن کنی آفتاب خشکش کنه! ولی اینکه تو خیابون چی بپوشی یا اصلا نپوشی به خودت مربوطه و خودت عاقلی و آزاد !!!! ! البته الان این آزادی برای پوشش خانمهای مسلمون محدود شده!!!!

از یه طرف برای بهداشت و سلامت مواد خوراکی سفت و سخت نظارت میشه و از طرف دیگه هـــــر فیلم و موسیقی و کتابی اگه به روح تشنه و گرسنه ات برسونی، ایراد نداره و آآآآزادی!)

یه نکته ی جالب درباره ی نویسنده که به نظرم عامل اصلی این رشد فکری و قدرت تفکر و استنباط ایشون، مادر بسیار فهمیده و استثناییه که دارن .

اون روزا که چهار پنج سالم بیشتر نبود و مادرم ، که همه ی موفقیتام رو از ایشون دارم ، به من می گفت : " بیا بازی کنیم... تو یه مسلمونی و من یه کافرم. ..  ببین میتونی به من ثابت کنی که خدا وجود داره." و من چقدر این بازی رو دوست داشتم . مادرم ، بدون ملاحظه ی سن من ، استدلالهایی در رد خدا می آورد که من رو جدا به شک می نداخت . بعد خودش توضیح میداد که جواب این شکیات چیه و دوباره ادامه ی بازی.

 کِیف کردین ؟ من که عااااااشق مادرش شدم !قلبماچ

چقدر دلم میخواست مادرش هم خاطرات خودش رو از اون بازیها می نوشت تا ماها هم یاد می گرفتیم بچه ی متفکر تربیت کردن رو ! تا جامعه پر از آدمهای تحصیلکرده ی بی سوادی نشه که تنها منبع علم و اطلاعشون تلگرام و اینستا و ... است!!ناراحت

و من شدم "ایران" من باید پاسخگوی همه ی نقاط قوت و ضعف ایران می بودم . انگار من مسئول همه ی شرایط و وقایع بودم . چاره ای نبود و البته از این ناچاری ناراضی هم نبودم .من ناخواسته واسطه ی انتقال بخشی از اطلاعات شده بودم و این فرصتی بود تا آن طور که باید و شاید وظیفه ام را انجام دهم . تصمیم گرفته شده بود! من سفیر ایران بودم و حافظ منافع کشورم و مردمش .

اولین مسئله ای که نویسنده باهاش روبرو شد  طبعا حجابش بود که باعث شد تو دانشگاهی که دلش میخواست نتونه پذیرش بگیره . هر چند بعدا حکمت این نتونستن رو تقریبا متوجه میشیم ... با خدا باش و پادشاهی کن!

دومین مشکل هم دست دادن با مردها بود و یک جمله ی تکراری :

ببخشید ... عذر میخوام ! من مسلمونم و با آقایون نمی تونم دست بدم . اصلا قصد بی احترامی نیست . این یه دستور دینیه. من نمی تونم تغییرش بدم . باز هم از تون عذر میخوام.

نیلوفر با دخترها و پسرهایی از الجزایر . فرانسه ، آمریکا ، هند ، فلسطین ، مایوت! !!(نمیدونم کجاست!!!) هم خوابگاهی میشه .

همون روز معرفی و آشنایی با بقیه ، عمَر از فلسطین اینطوری بهش خوشامد میگه:

واسه چی شماها میگی[حضرت ] علی باید به جای پیامبر مبعوث می شد؟ این چه بساطیه توی عراق و کربلا راه انداختید؟ واسه چی جشن عاشورا رو کردید عزا؟ خجالت بکشید ! راه می افتید توی خیابون خودتون رو کتک می زنید که چی بشه؟ هان؟... کجای اسلام این جوری گفته که شماها این کارا رو می کنید؟"

و خانم نویسنده مجبور میشه وارد بحث مودبانه ای بشه ... تا اینکه عمر میپرسه :

"خب اگه اون خودزنیا توی مذهب شما نیست ، پس چرا توی ماه محرم یه سری شیعه قمه میزنن؟" نمی دونید چقدر از این سوال بدم میآد! گفتم:

" به همون دلیل که پوشش برای زن واجبه و رعایت نکردنش حرامه ؛ ولی اغلب زنای اهل تسننی که من دارم توی فرانسه می بینم متاسفانه از فرانسویا بدتر لباس می پوشن. یه ماه دو ماه هم نداره . تمام طول سال وضعشون اینه."

و ادامه ی ماجرا ...

نویسنده از اتفاق بامزه ای میگه که به خاطر یه تلفظ اشتباه براش پیش اومده!نیشخند

*****

یه جا بحث به اینجا میرسه که اسلام به مردا گفته میتونن 4 تا زن بگیرن و اینکه یه زن فرانسوی هیچ وقت نمیتونه بپذیره که همسرش 3 تا زن دیگه هم بگیره و خانم شادمهری تو جوابهاش میرسه به اینجا که اسلام توصیه نکرده مردا 4 تا زن بگیرن بلکه رسم به تعداد نامحدود همسر داشتن رو که حتی بعضی پادشاه های اروپا هم تا ده تا همسر داشتن رو کم و محدود کرده . و بعد از توضیح این قانون میرسه به:

زنای فرانسوی که نمی تونن بپذیرن همسرشون سه تا زن قانونی داشته باشه ، با زنای غیرقانونی همسر شون خیلی راحت کنار می آن . چون ملیکا (فرانسوی و منشی لابراتوار) دیروز بهم گفت که متاسفانه اینجا هفتاد درصد مشتریای زنای خیابونی مردای متأهل ان و تازه این جدا از معشوقه هاییه که اونا خارج از خونه دارن و غالبا زنا به خودشون اجازه نمیدن وارد حریم آزادی همسر شون بشن و در این مورد دخالت کنن.

قضیه ی آشناییش با امبروژا دختر آمریکایی رو تعریف میکنه. دوستی این دو نفر هم که تا آخر قصه با هم هستن هم جالبه و رابطه شون بسیار قشنگ .ماچ

*****

یه جایی امبروژا نگران این بود که اینقدر که همه از کشور اون بدشون میاد نکنه در آینده کسی حاضر نشه با بچه های اون دوست بشه!!! و اینکه یه جا توی یه فروشگاه به تبعیت از نویسنده میگه ایرانیه! چون به قول خودش کسی از آمریکاییها خوشش نمی آد ... !!!!

و من فکر کردم بیا ایران تا ما ایرانی های از خود بیگانه و تاریخ ندان و تاریخ نخون بپرستیمت و حلوا حلوات کنیم .چشمک

*****

از بحث جالبش با ریاض ، مرد مسلمون الجزایری میگه که ادعا میکنه مسیحی شده و میرسونه بحث رو به اینجا که به جای مقایسه مسلمونا و غیرمسلمونا که خطا دارن بهتره که اسلام رو با بقیه ایدئولوژیا مقایسه کنیم. و میرسه به اینکه ما یه کتاب به اسم قرآن داریم . حالا قرآن ما رو با کدوم انجیل شما مقایسه کنیم ؟...و ادامه ی جالب ماجرا!

*****

از رانندگان اعتصاب کننده ی فرانسوی میگه که در جواب نویسنده که چرا اعتصاب کردین میگه :

" این یه موضوع ملّیه. به خارجی ارتباطی نداره ."

آفرین ور پریده! از این حس ملی گرایی ت خیلی خوشم اومد بی تربیت!نیشخند

*****

از مکالمه اش درباره ی شانس و اعتقاد به زندگی آخرت با پیرمرد فرانسوی مسئول امور آموزشی دپارتمانشون میگه که به قول خودش به هیچی اعتقاد نداشت جز لذت بردن بیشتر و رعایت نکاتی برای عمر زیاد برای لذت بردن بیشترتر و جایی نیلوفر به ایشون میگه :

"اگه به هر دلیلی شما مایل به انجام دادن کار خلاف باشید ، همین قدر که انسانی شاهد شما نباشه کافیه برای اینکه دیگه نشه بهتون اعتماد کرد."چشمک

*****

از خاطره ی بامزه ی مهمونی و مراسم جشن دانشگاهشون میگه و سوپ ملخ!

از شنبه روزی میگه که برای دعا میره یه کلیسا که هیچ کس توش نبود و ملاقاتش با مردی که مُبلّغ مذهبی بود و اون اطراف دنبال کسی می گشت که به خدا دعوتش کنه!!!  و تنها کسی که اونجا ها پیدا کرده همین نیلوفر خانم ما بوده .

مکالمه ی نیلوفر با اون شخص مُبلّغ هم از جاهای قشنگ کتابهبغل . و اینجای کتاب که :

"شما دقت کرده ید ، چقدر پوشش مریم شبیه منه؟" ...

چرا ؟... زنای مسلمون نزدیک ترن به این پوشش تا زنای مسیحی. به نظر شما چرا زنای مسیحی هیچ حد و مرزی برای پوشش ندارن؟

و مرد مُبلّغ اون پوشش حضرت مریم رو یه پوشش مذهبی میدونه که مناسب این زمان و زندگی عادی نیست . متفکرنیشخند

و جواب نیلوفر که:

"... من فکر می کنم دین برای یاد گرفتن "چطور زندگی کردن" اومده . اگه پوشش تعریف شده ی یه دین برای زندگی عادی نیست ، چطور اون دین جوابگوی سایر مسائل زندگی عادی باشه؟ کسی که میخواد یه زندگی عادی داشته باشه ، چطور دیندار باشه؟متفکر

مرد مُبلّغ از شکوه کلیسا میگه و سادگی مساجد و نیلوفر از مساجد حتی کوچک ایران میگه و از اون مرد مُبلّغ میخواد بیاد ایران و موقع نماز بره یه مسجد حتی کوچک و مردم خداپرست رو ببینه که هم پوشش دینی دارن، هم نماز میخونن و هم عادی زندگی میکنن . برخلاف اکثر کلیساها که به خاطر عدم حضور مردم حتی یکشنبه ها هم مراسم ندارن و بیشتر تبدیل به یه جای دیدنی و توریستی شدن .

"اون چیزی که دین رو نگه میداره میزان کاربردی بودنشه نه تجملّش ."

نمیدونم چرا یاد مسجد امام و مسجد عتیق اصفهان قلب افتادم که در عین توریستی بودن هنوز توش نماز خونده میشه .

*****

از خاطرات اتاق تلویزیون و فیلم و مستند و موزیکهایی میگه که دیده . از رفتار هم خوابگاهیهاش میگه از دختر به اصطلاح!!! مسلمون الجزایری میگه و اعتراضش به دوستی نویسنده با یه مسیحی (امبروژا) در حالیکه اونهمه مسلمون تو خوابگاه هست . و جواب قشنگ نیلوفر:

دین اسلام میگه بهترین دوست شما کسیه که وقتی با اون هستید به یاد خدا بیفتید. من امبروژا رو دوست دارم ، چون من رو به یاد خدا میندازه ، چون خدا دوستش داره ، چون خدا رو دوست داره و کسی که خدا رو دوست داشته باشه دنبال بهانه نیست تا نافرمانی خدا رو بکنه .

این دختر آمریکایی هم خیلی دوست داشتنیه. یه سلیم النفس واقعی ! مثل اون ریاض الجزایری که یه روز از نیلوفر میخواد اون آهنگی که صبح گوش می کرده رو بده اون هم گوش کنه . منظورش همون دعای عهدی هست که صبح یکشنبه ها نویسنده گوش می کرده و صداش به اتاق ریاض میرفته. ریاض به خاطر لهجه و لحن فارسی اون متوجه کلام نمیشه و نیلوفر از روی کتاب مفاتیح براش می خونه . حرفشون به امام زمان میکشه و ظهور و حضرت مسیح .فرشته

نویسنده دعای کمیل رو انتخاب میکنه برای ریاض بخونه . بعد از خوندن چند خط ریاض کتاب رو میگیره که تو اصلا نمی دونی این چیه ؟! و خودش با احساس و دکلمه طور میخونه و ...

: این کتاب رو میدی به من؟

_ ببخشید . فقط همین یه دونه رو دارم . بالاخره خودم هم به کلید نیاز دارم دیگه!

_ خیلی نیاز دارم به این دعا . سال ها بود نیاز داشتم به همچین چیزی .

و ادامه ی قشنگ ماجرا رو خودتون بخونید دیگه!چشمک

 *****

 و از ماجرای زندگی امبروژا و نامزد لائیکش می نویسه و از یکسال فرصتی که امبروژا بهش میده تا خدا رو پیدا کنهقلب چون نمیخواد بچه هاش بی خدا باشن . و ادامه ی ماجرای امبروژا و نامزدش که بهتره چیزی ننویسم تا مزه اش برای کسی که کتاب رو میخواد بخونه نره ... 

امبروژا :

اینکه آدمهایی هستن که همه ی زندگی شون برای خداست و نه فقط ساعات دعا کردنشون ... من هم جزء اونام....مگه نه؟

قلببغل

و اینکه آیه ی دوست داشتنی من " ... و عَسَی اَن تَکرَهوا شَیئاً وَ هُوَ خَیرٌّ لَّکُم و عَسَی اَن تُحِبّوا شَیئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَّکُم وَاللهُ یَعلَمُ و اَنتُم لا تَعلَمون   بقره 216" قلبهم جاش تو این قصه خالی نبود .

 *****

از جشن دوستی ها ی دانشگاه میگه و ناراحتی ملیکا از استادی که مست کرده و مثلا رفتار خودش رو متوجه نمیشه و سوءظن ملیکا بهش و رسیدن صحبت نیلوفر با ملیکا که همدیگه رو دوست دارن به اینجا که تا وقتی این آدمای بی شعور هستن باید یه قراردادی بین آدمها باشه تا احترام دو طرف حفظ بشه . وقتی ملیکا از قوانین نیلوفر در این مورد سوال میکنه نیلوفر از منع لمس کردن حتی به اندازه ی دست دادن ساده میگه بین زن و مردی که امکان ازدواج با همدیگه رو دارن . و در نهایت دلیل حرمت خوردن شراب توی قرآن : اینکه باعث دشمنی و کدورت بین شما میشه.

 *****

از نائل دختر الجزایری مثلا مسلمون میگه که بدترین پوشش اون جمع رو داره . با همسری تو الجزایر و دوست پسری تو فرانسه! از پدر نائل میگه که در پی آشکار شدن فضاحت دختر دلبندش پاشده از الجزایر اومده فرانسه ببینه جریان چیه . و تو خوابگاه هماهنگ شده کسی از دوست پسر نائل چیزی به پدره نگه و دوست پسره هم یه مدت آفتابی نشه ... و از ژست آشنای پدر نائل میگه ...

همون ژستی که وقتی عمیقا معتقد باشی حقیری و برای عزت داشتن به شیوه ی خارجی (!) روشنفکر بازی در می آری ...

پدر نائل از فرانسه حرف زدنشون تو خونه شون میگه و سعی ش برای تربیت دختری روشنفکر و مدرن با قوانین جدید نه قوانین چند صد سال پیش! درسته دخترش ظواهر دین اسلام رو رعایت نمی کنه اما قلبش پاکه! نیشخندباطنش مومنه . یه زن سالم و مومنه ابله... زنی که وقتش رو به جای احکام پیش پا افتاده صرف پیشرفت و موفقیت کنهخنده ...

و البته حرف به خانوم شِرِن عبادی هم میرسه که:

نوبل برده ... نوبل ... یه زن روشنفکره ! فکر میکنم برای هر زنی باعث افتخار باشه که یه روز جای ایشون باشه ؛ نه؟

_ نه ... برای هر زنی نه... من خودم امیدوارم هیچ وقت مثل ایشون نشم .تشویقلبخند

 *****

از شرکتش تو یه کنفرانس مد و لباس تابستانی میگه و توضیح خانم طراح که "مهمترین ویژگی دیزاین این لباسا جلب توجهه که نیاز همه ی جووناست" 

خانم طراح به سوال نیلوفر که لباس فعلی خانومه کلاسیکه و صد و هشتاد درجه با لباسایی که طراحی کردن تفاوت داره. آیا خودشون هم تابستون همین لباسا رو می پوشند؟ 

 ابروهاش رو بالا انداخت و خندید و همونطور که به سمت در ورودی سالن می رفت گفت:" نه ... نه... من یه مدیرم . شأن من نیست ! اینا برای من نیست ؛ برای مردمهساکت

 *****

و از ویرجینی میگه که داروی افسردگی میخوره چون مثل بقیه نیست . با پسرا پارتی نمیره و توی شب نشینی شرکت نمیکنه و نمی رقصه و از مست کردن بدش میاد و از آدمهای مست؛ و دوست پسرش رو دوست داره و میخواد با اون ازدواج کنه و کس دیگه ای رو دوست نداره . ولی دکتر بهش گفته اگه اون قرصها رو بخوره ، بالاخره یه روزی مثل بقیه میشه...

  *****

از مَغی دختر فرانسوی هندی الاصل کاتولیک میگه که اومده با نیلوفر مشورت کنه که آیا با دینِش پسر هندو ازدواج کنه یا نه؟! دختری که فکر نکرده چه اشکالی داره اونی که خدا رو می پرسته با کسی که گاو می پرسته ازدواج کنه ! و براش مهمه که اونها همدیگه رو دوست دارن و اینکه بچه شون باید چه کار کنه اصلا جای فکر نداره ! نیلوفر در جواب امبروژا که بهش میگه چرا به مغی نمی گی دینش به دردش نمیخوره میگه :

 آخه دو تا آدم وقتی با هم مشکل پیدا میکنن که هر کدوم به چیزی معتقد باشن و عقایدشون در تقابل با هم قرار بگیره . این دو تا اعتقاد ویژه ای ندارن که سرش اختلاف پیدا کنن. نه دینش برای گاو جایگاه خاصی توی زندگی قائله نه مغی برای عقایدش! نه دینش به خاطر گاو از مغی میگذره نه مغی به خاطر دینش از دینش(!) . البته همین قدر که مغی بقیه عمرش رو با کسی می گذرونه که خدا رو نمی شناسه یه جور پس رفته ....

[نمیدونم زندگی بدون اعتقاد چه شکل و طعم و مزه ای داره !!! هر چیه اصلا دوست ندارم امتحانش کنم!]

  *****

از خاطره ی بامزه ی همسفریش با یه زن فرانسوی و سگش میگه و اینکه برای اولین بار دلش میخواسته چمدون باشه و کنار ساکها و چمدونای بالای سرش تو قطار ، بدون سگ !نیشخند

از رشید الجزایری ، عمرسودانی ، یزید و ابوبکر مراکشی میگه که ریاض آورده تا درباره ی شیعه با نیلوفر بحث کنن!!! و اونا اعتقاد دارن بی معنی نیست اینکه بیشتر مسلمونای دنیا اهل تسنن! براشون سواله چرا ما شیعه ها امام علی رو قبول داریم ولی صحابه ای مثل عمر و ابوبکر رو نه ! و استناد میکنن به حدیثی به نظر ما غیرصحیح از پیامبر که اصحاب ما مثل ستارگانند و اگه اونا رو دنبال کنید گمراه نمیشین . و نیلوفر هم به اختلاف و تضاد بسیار زیاد بعضی از صحابه با هم اشاره میکنه و میگه : ... من باید راه کدوم یک از صحابه رو برم تا گمراه نباشم ؟ و بحث به حدیث غدیر میرسه و تبریک عمر و ابوبکر به عنوان اولین نفرات به امام علی . و از انتخاب جانشین توسط خلفا میگه و تضاد با عدم انتخاب جایگزین توسط پیامبر ووو ...

بحث سر ریاست نیست ... صحبت از هدایت کردن یا گمراه کردن امتیه که پیامبر به سختی به اون سطح رسونده بودن!

بحث به شفاعت و دعا و ... هم میرسه .

و جالبتر اینکه قضیه ی شهادت امیرالمومنین و ضربت خوردن با شمشیر سر نماز در مسجد و حتی ماجرای آب آوردن حضرت ابوالفضل و قطع شدن دستشون و ...رو هم مورخان اهل سنت به خلفا و صحابه ی مخالف ائمه نسبت دادن !!!نیشخند

*****

نویسنده از کارگاه دو روزه ی طراحی میگه و استاد پیشکسوت همه شون لوسین مَینو و مکالمه ای که سر میز شام با استاد داشته :

خانوم کناری رو به استاد گفت :" لوسین، واقعا سفر یه درسه !"

استاد آروم و متین ، گفت : " بله ، همه ی زندگی درسه . حیف که بعضی از درسا رو آدم دیر یاد می گیره " به نظرم اومد استاد توی حال و هوای دیگه ایه . نمی دونم حس فضولی بود یا واقعا علاقه به استفاده از دانسته های استاد که ترجیح دادم سر حرف رو با استاد باز کنم.

به استاد گفتم :" من با حرف شما کاملا موافقم. تازه ، فکر می کنم از اون بدتر اینه که آدم ببینه سوالای امتحان از یه سری درساست که فکرش رو هم نمی کرده توی امتحان بیاد و ازشون رد شده و نخونده. "

خانوم کناری یهو بلندبلند خندید و گفت :" اوه اوه... چقدر پیچیده ش کردید! باید خوش بین بود . این قدر فلسفه نبافید. "

استاد با همون آرامش قبل گفت :" این یه فرضیه بود . فلسفه بافی نبود . اگه به اندازه ی یه فرضیه هم برامون مهم باشه ، باید بیشتر از این روش فکر کرد ." صورتش رو برگردوند سمت من و گفت :" اونی که شما گفتید ... اون یه فاجعه است ."

خانوم کناری گفت:" بسه لوسین! لازم نیست برای اتفاق نیفتاده غصه بخوری."

استاد گفت :" وقتی اتفاق بیفته که دیگه خیلی دیره ."

*****

از روزی میگه که آب نبات ژلاتینی رو نخورده چون از ژلاتین خوک بوده و جدی گفته که نمیخوره چون خدا دستور داده و یه روز دیگه امبروژا هم از اون آب نباتا نمی خوره و در جواب نیلوفر که گفته این دستور مال مسلموناست تو چرا نمیخوری گفته :" اگه خدا یه حرفی بزنه دیگه به دین ربطی نداره و همه باید همون کار رو انجام بدیم "

 

حرفهای نیلوفر و امبروژا درباره ی امام زمان خیلی قشنگن و از اونجایی که باید همه اش رو خوند وگرنه لذتش کم میشه ازش چیزی نمی نویسم .چشمک

موضوعات ادبیات فاخر و شعر دری وری و مستند و خرید و فروشگاه هم از موضوعات دیگه ی کتابن.

از روزای آخر تو خوابگاه بودن میگه و سوغاتی خریدنش و برگشتنش به ایران بعد از یک سال برای دو ماه تعطیلات . و از خداحافظیش با امبروژایی که هدیه ی خدا قلببوده برای نیلوفر تو دنیای خدانشناس و بی دین فرانسوی. دختری که دیگه قرار نبود ببیندش. افسوس

*****

نویسنده گفته انشاء الله اگه فرصتی به دست بیاره فصل های دیگه ی خاطراتش رو هم می نویسه ! من که خیــــــــــــــــــــلی دوست دارم بتونه خیـــــــــــــــــــــــلیبغل ولی حیف که تو این 5 سال که نتونسته!ناراحت

*****

چند جمله ی قصار دیگه از این کتاب خوشگل:

اصالت چیزیه که توی هیچ کدوم از رفتارای التقاطی دیده نمیشه .

"حضار" کارشون دست زدنه ... این تویی که باید بدونی زندگی ت رو داری وقف اثبات چی می کنی ...

لباس پوشیدن ربطی به دین نداره ، به شعور مربوطه.

"دنبال حق بودن" مهم ترین عاملیه که اختلافات رو ناپدید میکنه ؛ اون قدر که اشتراکات اعتقادی آدما رو نزدیک می کنه اشتراک زبان و ملیت و نژاد حرفی برای گفتن نداره ...

*****

پ ن 1: واااااای که من چقدر طولانی می نویسم ! خواننده ی محترم ! ببخش!فرشته

پ ن2: بدون استیکر من انگار یه دست ندارم... استیکر! دوسِت دارم نیشخند

پ ن 3: به دکتر یونس : شخصیت اصلی قصه ، من رو یاد تو میندازه عجیــــــــــــــــــــب!چشمک

نظرات (۱)

سلامم ... رسیدن بخیر

شما کجا این جا کجا ؟ :))

هر جا هستی سلامت و دلشاد باشی خانمی

پاسخ:
سلام 
ممنونم😊

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی