سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

لم یزرع

چهارشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۸، ۰۶:۰۴ ب.ظ

خب باز بریم سراغ کتاب که امام صادق (علیه السلام)فرموده اند:

روزگار پر آشوبی فرا می رسد که در آن روز مردم جز با کتاب های خود انس نمی گیرند.

و ما نیز در این روزگار پرآشوب ،دلمان را سپردیم به کتاب ،تا چندی از افکار پریشان و دو دو تا های عقل در امان باشد ...

اما کتابی که میخوام درباره اش بنویسم دو سال پیش خریده بودمش و بالاخره ده روز پیش خوندمش. اسمش هست :لم یزرع

Image result for ‫کتاب لم یزرع‬‎

نوشته ی محمدرضا بایرامی

برگزیده جایزه کتاب سال
برگزیده جایزه ادبی جلال آل احمد
برگزیده جایزه شهید حبیب غنی پور

از سری متون فاخر کتاب نیستان!

****

لم یزرع داستانی درباره ی شیعیان عراق هست در زمان جنگ . شیعیان منطقه ی دجیل!

روایت زندگی جوانی با نام سعدون از شیعیان دجیل و قصه ی عاشقانه ی او با احلی دختری از اهل سنت که عرف طایفه و سنت‌های قبیله‌ای مانع وصالشون میشه و سعدون تصمیم می‌گیره برای فراموش کردن احلی و عشقش یک سال زودتر از موعد و در صورتیکه به خاطر صاف بودن کف پاش میتونست معافیت بگیره ، داوطلبانه عازم جبهه ی جنگ بشه و به استقبال مرگ بره ... هر چند اعتقاد داره

جز عشق ، هیچ چیز دیگه ای ارزش نداره که جانت رو براش بدی .

وقتی سعدون تو جبهه بوده تو منطقه ی دجیل صدام ترور میشه . سوءقصدی ناکام که نتیجه اش میشه کشتار شیعیان و ویرانی خانه ها و زمینهای کشاورزی و نخلستانهای منطقه دجیل و ممنوعیت هر نوع کشت و کار ! و فکر کن چه سخته مردمان ساده ای که قرنها و پشت در پشت کشاورز بوده اند یکباره منع بشن از کشت و زرع . طوری که حتی حق کاشتن بوته ی گوجه و خیار و سبزی هم نداشته باشند در گوشه ی حیاط خونه شون .

مزرعه خاموش شده . لودرها همه نخل ها را سرنگون می کنند . فرمانده درجه دارها ، برای گرفتن دستور جدید، برزان التکریتی را نگاه می کند . برزان - در آن دور - خانه ها را نشان می دهد . لودرها پر گاز، به سوی آنها می روند و شروع می کنند به ویران کردنشان بر سر ساکنان!

برزان می ایستد به تماشا . سیگار برگ هشت اینچی کوبایی اش را از جیب بیرون می آورد . روشنش می کند . پک می زند و بلند و شمرده می گوید : " از این به بعد هیچ چیزی در اینجا نخواهد رویید جز مرگ! ... کشت ممنوع!"

راوی قصه سعدونه . و روایت از وقتی شروع میشه که سعدون در بازداشت و زیر شکنجه است تا اعتراف کنه به ارتباطش با عوامل ترور نافرجام صدام . و فلاش بکهایی به گذشته و یادآوری آنچه اتفاق افتاده. یادآوری روزی که در نخلستان و بستان بیل به دست کمک پدر می کرد در آبیاری ، که آب جوی کم و کمتر میشود و رفتن سعدون خلاف جهت جوی پیِ علت و دیدن احلی و برادرانش در آبگیر و ... عشق اتفاق می افتد!

"همه اش ناگهانی بود . انگار یه چیزی محکم خورد توی سرم . چیزی که کاملا جدید بود و گیجم کرد . آتش گرفته بودم و کاریش هم نمیشد کرد . راه برگشت رو گم کردم ..."

" راه برگشت به خونه رو؟!"

"راه برگشت به خونه رو!"

"مگه جنگ بود؟!"

"نبود! شد! و فهمیدم فقط تو جنگ نیست که آدم راه برگشت به خونه رو گم می کنه!"

قصه پیش میره با رفت و برگشت های مکرر سعدون به عشق و جنگ و اسارت ! و خاطره بازی با اسیر هم بندش!

رفتن مکرر سعدون به محله ی احلی و دیدارهای مکرر و مخفیانه شون .

" تو باور میکنی؟! من عاشق کسی شدم که نمی تونستم باهاش ازدواج کنم . عرف ظایفه و قبیله و شاید چیزهای دیگه _ که هنوز ازشون سر در نیاورده م _ این اجازه را بهمون نمی داد . ما فقط همدیگر رو می دیدیم و حرف می زدیم . بی هیچ اتفاقی. هیچ هیچ!..."

سعدون به یاد میاره روزی رو که قیمه نذری محرم برده بود و تو نخلستان با احلی نشسته بودن به خوردن که پدر احلی سرمیرسه: "بد نگذره!"  و کتکی که خورده بودن!

بعد از مخالفت پدرش با ازدواج سعدون با دختری سنّی مذهب، سعدون بدون خداحافظی از احلی میره جبهه . به خاطر خط خوشش می افته تو ستاد و حتی برای مرخصی هم برنمیگرده. اول به خواست خودش و بعد هم نمیشه که برگرده ... نمیگذارن !

از فرارش میگه ودستگیر شدنش و از بازجوییهاش...

از دستگیری پدر سعدون میخونیم به جرم کاشتن مخفیانه ی چند بوته گوجه و خیار و سبزی تو منطقه ای که کشت ممنوعه! و فرستاده شدنش به بیگاری روی یه جاده!

از فرستاده شدن اجباری سعدون و جمعی از کسانی که باید اعدام میشدند با کامیون به ارتفاعات سورن می خونیم! قتلگاه ! جایی که رکورد زنده موندن توش هنوز به یک ماه نرسیده! و از هدف قرار گرفتن کامیون میخونیم و سوختنش و ... و زنده موندن سعدون . و از نامه ای که به احلی می نویسه.

افسر -بی مقدمه - اصل خبر را می گوید :" من بهتون تبریک میگم . حب الوطن من الایمان! پسر شما در راه وطنش شهید شده."

خلیل گویی آمادگی شنیدن این موضوع رو داشته مدتی به فکر فرو می رود و بعد سر بالا می آورد :"چطور شهید شد؟"

"در نبرد شجاعانه با دشمن ! او و دوستانش داوطلب شده بودند که به یه منطقه سخت برند ، اما نرسیدند . اتفاق توی راه افتاد ..."

و خلیل پدر سعدون به خونه برمی گرده با خبر شهادت پسرش و حواله یک تویوتا و حواله مبلغی برای گرفتن مراسمی در خور شأن شهید !!!!

و از صورت قبری می خونیم که خلیل برای آرامش همسرش در نخلستان میسازه و از آمدن سعدون به نخلستان و ملاقات با پدرش ...

سعدون برگشت به جایی که با آن زحمت ، از آن گریخته بود . و گویی سرنوشت هر سفری همین است که تمام بشود ، اما با بازگشت به نقطه آغاز . طوری که انگار رفتنی در کار نبوده و راهی هم طی نشده است .

و در آخر از اومدن احلی به خانه ی خلیل می خونیم و از نامه ی سعدون و ...

******

قصه ی قشنگیه ... قشنگ و تلخ ! با پایانی غافلگیرکننده!

شاید خیلی ها پایانش رو بپسندند و شاهکار بدونند(پایانی که من تو این نوشته سعی کردم لوش ندم!) اما من دوست داشتم یه جور دیگه تموم بشه !خیال باطل

کلا فیلم و قصه هایی که تهشون بازه یا تلخه رو نمی پسندم !به نظر من تهِ همه چی باید خوب بشه!همه قصه ها و فیلم ها باید happy end باشن!

خیار رو هم حتی معمولا از تهش شروع می کنم به خوردن تا آخرش تلخ نباشه!نیشخند

و هنوزم از دست رستم حرص می خورم بابت کشته شدن احمقانه و بی فایده ی سهراب !عصبانی

۹۸/۰۵/۰۲

نظرات (۱)

کم کار شدین 

پاسخ:
بله متاسفانه ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی