سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

باز ...

چهارشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۸، ۰۹:۵۷ ب.ظ

مدرسه ها تموم شد ....

تموم شد و باهاش بزرگترین مشغولیت و دل مشغولی و ذهن مشغولیم تموم شد .

رفتم ایستادم جلوی کتابخونه ام و نگاه کردم به کتابهایی که نخوندم و کتابهایی که خوندم و چیزی درباره شون ننوشتم .

خیلی وقت پیش اتفاقای خوبی باعث شد که یواش یواش از سپید مشق دور بشم . اینقدر دور که بعدش دیگه نمیدونستم از چی توش بنویسم .

اتفاقای خوب، اما من رو قال گذاشتن... قال که نه ! اینقدر قدمهاشون کُند بود که به پای حوصله ی من نرسید و من خسته شدم . خسته و از اینجا رونده از اونجا مونده . گفتم چند وقتی بهش فرصت بدم خودش رو بهم برسونه .... بگذریم .

تو این مدت که ننوشتم و یا سُک سُکی کردم به نشانه ی بودن و رفتم ، خیلی اتفاقا افتاد خوب و بد و بیشترش بد .

فوت پدربزرگ بعد از دوسال زجر کشیدن اولیش بود و بزرگترینش مریضی بابا!

مریضی ای که حال همه مون رو گرفته و زندگی رو زهر ... بابای ورزشکاری که تنهایی میرفت دربند و از شیرپلا و آبشار دوقلو و نمیدونم کجاها برامون تعریف می کرد حالا افتاده رو تخت و به زور چند قدم تا سرویس بهداشتی میره ... نمازاشو نمیدونم و نمیدونید چطوری میخونه ! ... صداش در نمیاد بابایی که اونهمه حرف برا زدن داشت ...هــــــــــــــــــــــــــــــــــی! بد روزگاریه ...

به زور و مسخره بازی و خنده های الکی چند لقمه میذارم و میذاریم تو دهنش ... تند تند تب میکنه و تند تند پاشویه اش می کنیم ... شده اندازه ی یه گنجشک . روی تخت گم میشه اینقدر ضعیف و لاغر شده ...

و من باید قوی باشم و برای قوی بودن فعلا باید ادای با روحیه ها رو دربیارم ...

با این اوضاع حال و حوصله ی هیچ کاری ندارم بنابراین باز پناه آوردم به این لپ تاپ و کتاب و نوشتن ؛ بلکه کمی از این فضا جدا بشم ...

می نویسم اما نمیدونم تا کی ؟ چند وقت به چند وقت؟ از چی؟ نمیدونم !

و شاید تنها حرفم همین کتابهایی باشند که سرم رو گرم می کنند و باهام حرف می زنن!

خدا رو چه دیدی شاید روزهای خوب و خبرهای خوش در راه باشند ...

Image result for ‫مرا امید وصال تو زنده می‌دارد‬‎

راستی ... سلام

۹۸/۰۳/۰۱
سپیدار

نظرات (۱)

سلام به روی ماهت .
تسلیت منو پذیرا باش . روح شون قرین رحمت و آرامش .ان شاءالله با معصومین مون محشور باشن .
پدر ستون خانواده است . علیرغم همه قدر شناسی ها و احترام و ... وقتی از دست میدی تازه متوجه میشی چه نعمت عظیمی در اختیار داشتی . به قدری که حاضری هر چی داری بدی تا یه ساعت حضور فیزیکی ِ دوباره شون رو داشته باشی
نمیدونم چرا از خیلی سال پیش، با رسیدن ماه خرداد سنگینی بدی رو قلبم خونه میکرد ...
دو سال پیش تو آخرین شب قدر ایشون رو سپردیم به دست مولا و هم چنان ناباوریم...
روح همه اموات شاد و هم نشین امام حسین علیه السلام باشن  
پاسخ:
سلام عزیز
ممنونم از همدردیت...
 ناباوری، دقیقا ، من هم هنوز باور نمی کنم ... فکر می کنم بابا هنوز بیمارستانه ... دلتنگی برای خنده ها و صدا و نگاه مهربونش حس غریبیه  !
خدا به همه ی رفتگان تو سایه ی مهربون امام حسین آرامش بده

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی