سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

مرگ از او فرار می کرد

چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۳۹ ب.ظ

نمی دونم چطور روحی به اون بزرگی تو اون جسم جا شده بود؟ اقیانوس چطور تو اون قالب معمولی جا گرفته بود؟ اصلا مگه میشه آدمی اینقدر آمیخته با حماسه و عشق و عرفان باشه؟ چطور دانشمندی در اون سطح اینقدر با اشک و عشق و اسلحه مأنوس بود؟

یه جایی نوشتم که "ادواردو آنیلی" جواب اوناییه که میگن بهشت چی داره که فلان ابَرثروتمند دنیا بخواد به خاطرش از لذات دنیا چشم بپوشه. نه اون ابَرثروتمند ، بهشت چی داره که منِ نوعی بخوام به خاطرش از خیلی چیزها چشم بپوشم؟!

امروز که به چمران فکر می کردم جواب اون سوال رو یه جور دیگه یافتم :

اون چیزی که بهشت داره چیزی که چشم بعضی ها رو اونقدر می گیره که دنیا رو دیگه نمی بینن "عشق"ه!

عشق همون چیزیه که مصطفی چمران به هوای اون از ناسا و فیزیک اتم و استادی دانشگاه و آمریکا و همسر و سه فرزندش بُرید و پرید . اون هم نه به سمت وطنش که به سمت مصر و لبنان .

عشقی که مصطفی -با اون روح لطیف و مهربونیِ وصف نشدنی و با اون حجم عظیم از عاطفه و محبت- به خاطرش تا آخر عمر از دیدن فرزندانش محروم شد و شد پدر چند صد بچه یتیمِ جنوب لبنان ... اون هم نه لبنانِ الان که شیعیان عزت و حرمت و احترامی دارند ، بلکه زمانی که شیعه ی لبنان پست ترین طبقه ی جامعه اش بود و وضع بچه های یتیم شیعه از همه بدتر !

عشقی که مصطفی رو از پشت میز دانشگاهی معتبر تو امریکا کشوند به پشت خاکریزهایی تو جنوب و غرب ایران ... از دل امنیت به دل خطر !

عشقی که از دریای نعمت و روزی فراوان آمریکا ، مصطفی رو کَند بُرد لبنان و بعد هم آورد ایران تا بی خوابی و گرسنگی و خستگی بهش بده!

.."و عشق نام دیگر اوست "

نقاشی رنگ و روغن اثر دکتر چمران که اصلش تو موزه ی دهلاویه ، محل شهادتش، نگهداری میشه.

***

با خودش عهد کرده بود تا نیروی دشمن در خاک ایران است برنگردد تهران. نه مجلس می رفت، نه شورای عالی دفاع.

یک روز از تهران زنگ زدند. حاج احمد آقا بود گفت "به دکتر بگو بیا تهران."

گفتم "عهد کرده با خودش، نمی آد."

گفت "نه، بگو بیاد. امام دلش برای دکتر تنگ شده."

به ش گفتم. گفت "چشم. همین فردا می ریم."

کتاب چمران-رهی رسولی فر-انتشارات روایت فتح

مصطفی به خاطر "دل امام"ش هم از خواسته ی خودش میگذشت چه برسه به حُکم و امرش ... فرق چمران و همت و باکری و امثالهم با من و تو و بقیه تو خیلی چیزهاست از جمله مهمترین هاش همین ولایت پذیری ش!

***

https://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim/Uploaded/Image/1395/03/30/1395033010293397379490510.jpgامروز 31 خرداد ، آخرین روز بهار ! 36 سال پیش در چنین روزی بالاخره مصطفی چمران به مقصد رسید... به "عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون"

...

عنوان مطلب برگرفته از کتاب "مرگ از من فرار می کند" داستانهایی خواندنی و باور نکردنی از زندگی شهید دکتر مصطفی چمران ...

۹۶/۰۳/۳۱
سپیدار

مصطفی چمران

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی