سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

اُ استثنا2

يكشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۵۸ ب.ظ

درس امروز ما اُ استثنا بود .

دیروز به بچه ها گفته بودم با خودشون یه بادکنک با رنگ روشن بیارن و به اولیاشون گفته بودم بادکردن و بستن بادکنک رو تو خونه با بچه ها تمرین کنند .

اول ــُ رو با ماژیک الکلی رو همه ی بادکنکها نوشتم و قصه ای رو براشون ساختم و تعریف کردم و بعد بچه ها بادکنکها رو باد کردن و کلمه هایی که ـُـ استثنا داشتن رو روی بادکنکها با ماژیک ها نوشتن .

البته روش تدریس ــُـ استثنای پارسال (مطلب پارسال رواینجا می تونید ببینیدش) رو هم بهش اضافه کردیم تا محکم کاری کرده باشیم .

و اما قصه:

یه روز فرشته ی مهربون صدای گریه ای شنید . رفت و دید بعله ــُــ که بالای جدول الفباست داره گریه می کنه. ازش پرسید چی شده؟ ـُـ گفت : هیچ کس منو دوست نداره . دیگه بچه ها من رو نمی نویسند و من الکی اینجا نشستم و هیچ کس با من بازی نمی کنه !چون کوچولوام منو بازی نمیدن . از روی اونا می افتم و نمی تونم دستشون رو بگیرم و ... (پیاز داغ ماجرا رو زیاد می کنیم تا دل ها براش کباب بشه !) دلم می خواد بزرگ بشم و برم باهاشون بازی کنم ...

فرشته ی مهربون میگه : من می تونم آرزوی تو رو برآورده کنم و تو رو فقط برای یک هفته (یا هر چند روز که ما دوست داریم !) بزرگ کنم اما یه شرط داره! (بعله ! هیچچچچچی مفت نیست !)

ـُـ کوچولو گفت چه شرطی؟

فرشته ی مهربون گفت: باید 5 تا کار خوب انجام بدی !(چه خبره؟! یه دفعه بگو بزرگت نمی کنم دیگه! والا! مثلا اسمش فرشته ی مهربونه !!! فرصت طلب!)

ـُـ کوچولو گفت باشه بگو هر کاری بگی انجام میدم! ( نچ نچ نچ! یعنی بزرگ شدن به چه قیمتی آخه!)

فرشته ی مهربون گفت : اول باید به همه سلام کنی !

ـُـ : چه خوب باشه . این که خیلی راحته!

فرشته : باید خوش رو و خوش اخلاق و خنده رو باشی!

ـُـ : باشه خیالی نیست ! می خندم !

فرشته: باید همیشه حرف راست بزنی !

ـُـ : باشه ! قبول!اصلا اسم من اُ راستگوئه!

فرشته : باید به همه کمک کنی و بهشون احترام بگذاری !

ــُ: اینم باشه ! دیگه چی؟

فرشته : باید به حرف پدر و مادرت گوش کنی ! (در اینجا یکی از بچه ها پرسید مگه ـُـ پدر و مادر داره !!! منم گفتم بله ! اُ اول ! فسقلی ها! اگه گذاشتن یه قصه بی دردسر بسازیم و تعریف کنیم!)

ــُـ کوچولو راه افتاد سمت خونه شون ! (در راه موقعیت هایی پیش آوردیم تا به همه با خوش رویی سلام بده . به حیوونای جنگل کمک کنه ! حتی به شوخی دروغ نگه و به حرف پدر و مادرش گوش کنه ! (نا گفته پیداست که از جمله کارهایی که پدر و مادر از ــُ می خواستن درس خوندن و مشق و املا نوشتن و نظافت و سلیقه و مسواک و رفتن به دستشویی قبل از خواب بود - که چقدر سر این قضیه ی آخری و لزومش و مشکلات انجام ندادنش خندیدن!- و در همه ی موقعیت ها ــُـ کوچولو رو تو دو راهی انجام دادن و ندادن قرار می دادیم تا حسابی بهش بخندیم!)

بعد که ــُـ آداب قبل از خواب رو به جامیاره و میگیره می خوابه ، فرشته ی مهربون میاد تو خوابش و میگه : ــُ کوچولو ، کوچول موچولو ! حالا که با خوش رویی به همه سلام کردی وووو ... بوووووووم ! تا یک هفته بزرگ شو !

توجه : در اینجا بچه ها بادکنکهاشون رو باد می کنن و بزرگ شدن ـــُ رو با چشمهای خودشون می بینن !

ــُ کوچولو صبح که بلند میشه می بینه بزرگ شده و بعد از اجرای مراسم خوش حالی پس از گل (ببخشید،خوشحالی پس از بزرگ شدن!) میره با خ ر ش ی د ، کلمه ی خورشید رو می سازه و ...

کارت خورشید رو چسبوندم رو تخته و بچه ها از خورشید عکس گرفتن (یعنی رو بادکنکهاشون اون رو نوشتن ) همینطور کلمه های بعدی و در نهایت مرتب کردن کلمه های دارای ــُـ استثنا به شکلی که قبلا تو سپید مشق توضیح دادیم ! اینجا :اُ استثنای سال گذشته

با یه تفاوت که خودکار نو هم به مجموعه اضافه شد !

زنگ تفریح هم بچه ها با بادکنکهاشون بازی کردن و ترکوندنشون ! (بادکنکی که خودم کارهاش رو انجام میدادم رو به حول و قوه ی الهی روز آخر می ترکونیم تا ـُ نتونه کلمه ی دیگه ای بسازه!)

پ ن: صبح تو کلاس متوجه شدم بعله! به خاطر حافظه ی فوق برتر و استثناییم کارتهای کلمه های اُ استثنا رو فراموش کردم بیارم !چه کنم چه نکنم ؟ پس موقعی که از بچه ها روانخوانی می پرسیدم 12 تا کارت 10×10 از مقوای سبزی که یه طرفش رو پارسالی ها نقاشی کرده بودن و یه طرفش سالم بود و همینطوری ویـــــــــــلون و ســــــــــرگردون پشت کمد افتاده بود، بریدم و موقعی که به بچه ها املا می گفتم کلمه های استثنا رو روی کارتها نوشتم و نقاشی شون کردم! و اینچنین بود که بچه ها کِیف کردن که معلم به این هنرمندی دارن!خنده

و قرار شد خودشون هم کلمه ها رو بسازند و رو دری دیواری کمدی جایی تو خونه شون بچسبونن!

نظرات (۲)

نابغه ها رو میگیرن!!
پاسخ:
مسخره می کنی؟!!!!!
دیدی درس دادن چقدر راحت و خوبه ؟    :))
کاش جمعیت کلاس ها کمتر بود و زمان بیشتر !
...
برو همین رو رو محمد پیاده کن ببینم!
سلام بانو

چقد زیبا من عاشق این طرز نوشتن خودمونیتونم

دور از جونتون چند وقت حسابی بهم ریختم آسم دارم
ریه داغون شده
هر وقت یکی از بچه ها سرما می خوره منم ازش بلافاصله می گیرم خودتون بهتر می دونید من با بیست وپنج دانش آموز و کلاس هایی که اصلا کلاس نبودند و اتاق یه خونه بودند حالا شدند کلاس چه می کشم
گچ و تخته هم که....
هر وقت یکی از مادرا میاد دنبال بچه اش خدا خدا می کنه نخواد با من صحبت کنم و من نفس  کم بیارم
امشب نمازمو نشسته خوندم
التماس دعا
پاسخ:
سلام عزیزم
ان شاءالله خدا سلامتی بده . بیماری ها هم چیزهای جالبی اند . کوتاه ترین و نزدیکترین پل ارتباطی خدا با بنده اش ! قربونش برم با این راه نزدیکش!!
بله کلاس های کوچیک مدارس غیر انتفاعی رو تجربه کردم . می فهمم چی می کشید .
ما محتاج دعای شمائیم خانوووم :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی