سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

انتخاب

چهارشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۴۴ ب.ظ

یه مطلبی تو شبکه های مجازی دیدم که فکرم رو مشغول کرد :

عمر 70 ساله عقاب که با یک دوران خیلی دشوار برای این پرنده به دست می آید!!

عقاب میتواند 70 سال عمر کند ولی وقتی به 40 سالگی می رسد چنگال های بلند و انعطاف پذیرشده و دیگر نمیتوانند طعمه را گرفته و نگه دارند... نوک بلند و تیزش کند و خمیده می شود شاهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد . در این زمان عقاب بر سر یک دو راهی قرار می گیرد:

اینکه بمیرد و یا اینکه یک روند دردناک تغییرات را برای 150 روز تحمل کند.

و این روند مستلزم آن است که به قله یک کوه پرواز کرده و آنجا بنشیند در آنجا نوک خود را به صخره ای می کوبد تا آنجا که کنده شود پس از آن منتظر می ماند تا نوک جدیدی به جای آن بروید ، و بعد از آن چنگالهایش را از جا در می آوردپس از آنکه چنگال جدید رویید ، عقاب شروع به کندن پرهای کهنه اش می کند و پس از گذشت 5 ماه عقاب پرواز تولد مجدد را انجام می دهد و مدت 30 سال دیگر زندگی خواهد کرد.

خب تابلوئه که همچین چیزی صحت نداره ! عقاب هم خیلی عمر کنه سی ساله ! و این پروسه رو برای چند صباح بیشتر زنده ماندن دنبال نمی کنه!

و فوق فوقش این مطلب یه افسانه است !مثل ققنوس یا سیمرغ ! (...البته یه افسانه ی ترجمه ای و احتمالا جدید!) افسانه ای که ساخته شده تا مثلا ارزش زندگی رو به آدمها یادآوری کنه یا حالا هر چی! 

اما ...

فکر کن 150 روز بدبختی و شکنجه ! کندن نوک و چنگال و پرها؟... درد و عذاب! ... که چی؟ ...که میخوای 30 سال بیشتر زنده بمونی؟! می ارزه؟ زنده بودن به چه قیمتی؟

گاهی فکر می کنم اگه مجبور به انتخاب بین مرگ و پروسه ی دردناک ، غم انگیز و شکنجه آمیز درمان باشم ، احتمالا اولی رو انتخاب کنم !!!

بی ربط به متن و با ربط به تصویر:

خیلی سال پیش موقع کشیدن این طرح ، به طور اتفاقی کشف کردم که پرهای سفید سر عقاب رو میشه با پاک کن درآورد ! اینقدر از کشفم خوشحال بودم که فرداش این کشف شگفت انگیزم رو به اطلاع کسی که تو این کار استاد بود هم رسوندم و شنیدم ...

: بله یکی از شیوه ها و تکنیک های طراحی با مداد همین استفاده از پاک کنه ... (بعله گویا یکی خیــــــــلی قبل از من ، کشفم رو کشف کرده بودهنیشخند!)

۹۵/۱۰/۱۵
سپیدار

طراحی

عقاب

نظرات (۳)

۱۵ دی ۹۵ ، ۲۳:۵۹ دکتر یونس
ای بدجنس تو نقاشیت اینقدر خوبه بعد میگفتی من نقاشیم خوب نیست؟!!! خیلی چاخانی خانم معلم.
اون نظر مشعشع آخر پست رو بردار چون بدآموزی داره. جسم ما امانت خداست در دست ما. حق نداریم بهش آسیب بزنیم یا ازش مراقبت نکنیم. این بی احترامی به خالق و پروردگارمونه. اینهمه خدا درش شگفتی خلق کرده . اینقدر زیباست. اینقدر علمی و پیچیده و بی انتهاست. بعد تو میگی اگه یه جاش مشکل پیدا کرد بندازیش دور؟!! خیلی حرف زشتی بود. حالا روح از جسم مهمتر و پیچیده تره و مراقبت ازش هم حساس تر و مهمتر. حدیث میفرماد:العلم علمان. علم الادیان و علم الابدان. علم دو تاست ، علم دین و علم بدن(طب) . یعنی همون مراقبت روح و جسم.
بعدشم من مثل عقاب مواظب همه هستم. تو بیمارستان من ازین حرفا نداریم. با پای خودت میای تو ولی دیگه با پای خودت نمیتونی بری بیرون!!!
پاسخ:
نه بابا ! من فقط خوب کپی می کنم! ... گفتم نقاشیم یه کم خوبه!...  ای دریغ و حسرت همیشگی سپید مشق رو ندیدی ؟
چرا بدآموزی؟!!!! جسم امانت خداست درست ! باید مواظبش بود ، این هم درست ! ولی واقعا نمی فهمم چرا باید انواع دردها و شکنجه های عجیب و غریب رو تحمل کرد که چی؟ که چند روز بیشتر زندگی کنم ؟ آخه چرا؟!!! چرا باید همین جسم و روح امانت رو اینقدر اذیت کرد؟!!!!
البته منظورم زدن زیرآب کل پروسه ی درمان نیست دکتر جان.  نع! باید پی درمان بود ولی نه به هر قیمت و با هر والذّاریاتی!
معلومه که می ارزه!!!
این عقابه تو چهل سالگی قرار بود اون شکلی بمیره! یعنی وقتی که قدرتش رو از دست داده و هیچی براش نمونده! 
ولی در عوض بعد از طی کردن یه دوره دردناک جون تازه می گیره و خودش رو دوباره پیدا می کنه! 
حالا اگه فردای اون روز تولد مجدد بیفته و بمیره صد می ارزه به مردن در اون حالت قبلی!
 به شخصه دوست ندارم آخر عمری سربار کسی باشم و روزای آخر عمرم رو تو بیمارستان بگذرونم! لااقل از بیمارستان مرخص بشم و یکم سرپا شم و حالم بهتر شه بعد!
...
یاد یه فیلم افتادم! نمی دونم اسمش چی بود ولی در مورد یه دخترجوان بود که سرطان ریه داشت و قرار بود بمیره، البته درمان هم میشد و در عین حال زجر هم می کشید ولی نمی دونم چرا من اینقدر دوسش داشتم اصلا حس بدی رو بهم منتقل نمی کرد! فک کنم غزل شاکری نقشش رو بازی کرده بود! 
...
سپیدار جان! این پستتون خیلی ناامید کننده بود! برعکس بقیه!

...
دست مریزاد! چه عقاب با اُبهتی! چشمای عقاب رو دوست دارم :)))
پاسخ:
کجاش ناامید کننده بود !!! چرا تشویش اذهان عمومی می کنی عزیزم؟ :))
من میگم نباید جسم و روح رو اذیت کرد ! همین ! 
...
اسم فیلم یادم نیست ولی در موردش دی ماه 92 تو وبلاگ نوشتم.  با عنوان (آرامش خاکستری آوا). [این تاریخ هم از اونجایی یادم مونده که قبلا آدرس این مطلب رو به دوستی دادم! ] 
 من هم فیلمش رو دوست داشتم ! خیلی حس قشنگی داشت ! 
پستش رو خوندم . اولین نفری هستین که گفتین فیلمو دیدم! خوشحال شدم ... :))
آخه واسه هر کی تعریف می کنم یا ندیدن یا از این جور موضوع ها خوششون نمیاد! :((
شاید هم شبکه چهار نمی بینن! :((((
... 
وا... تشویش چیه؟!! :)
خب نا امید کننده بود به نظرم دیگه! 
من بازم نمی تونم استیکر بچسبونم این جا ...
http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif
الان این بالا به دو شیوه چسبوندم ها ولی فک نکنم نشون بده! حس نا امیدی پست غلبه کرده به گمونم!


پاسخ:
بابا جان چرا آدرس ایموجی رو کپی می کنی ؟! دخترم باید خود تصویر یا ایموجی رو کپی پیست کنی دخترم! خود عکس !http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی