سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

خدا مهربونه

شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۸:۴۲ ب.ظ

1-

دوستانی که سپید مشق رو می خونن احتمالا در جریان هستن که تو کلاس امسالم دانش آموزی دارم که 5 سال پیش پدرش به خاطر اعتیاد افتاده زندان و بعدش ناپدید شده و مادرش هم همون 5 سال پیش بچه و زندگیشو گذاشته و رفته سیِ خودش! خانواده اش هم گویا ازش بی اطلاعن! و حالا این دختر خوب پیش مادربزرگش به تنهایی زندگی می کنه .  دختری که اتفاقا IQ , EQ خوبی هم داره و با اینکه بیشترین توجه من رو تو کلاس دریافت می کنه ولی چون کسی نیست بهش برسه از نظر درسی تعریفی نداره!

بعدها فهمیدم زن دایی و دایی این دختر ، بچه دار نمیشن و بدشون نمیاد این بچه رو پیش خودشون نگه دارند ولی مادربزرگه رضا نمیده ! چرا؟ مدیر میگه به خاطر چندرغاز کمکی که کمیته امداد به این بچه می کنه (که اونهم تابستون مدیر مدرسه براش جور کرده !)

تو این 2ماه و نیم گذشته که ندیدم مادربزرگه به درسهای نوه اش برسه . ولی دیدم مشقهای اونو بنویسه!

خلاصه دیدم اینطوری نمیشه از مادربزرگه خواستم بیاد مدرسه تا بهش بگم که اگه بخواد اینطوری پیش بره احتمالا نوه اش سال بعد هم باید کلاس اول رو بخونه!

مادربزرگه اومد ...قدّ بلند! شقّ و رق! با یه پالتوی مشکی کوتاه ، یه ساپورت مشکی طرح دار و موهای هایلایت شده !

و گله ی نوه اش رو می کرد که به حرفم گوش نمی کنه و به جای درس خوندن با من میشینه پای ماهواره!

و ناله که من پاسوز این نوه ام شدم وگرنه میرفتم پیش دختر و پسرم !

گفتم چرا نمیذاری پیش دایی و زن داییش بمونه ؟ نگهش نمیدارن؟

گفت : نه! اتفاقا خیلی هم دوسش دارند ولی زن داییش خوب نیست و الِ و بلِ و پسرم باید طلاقش بده و ... که من نتونستم طاقت بیارم و گفتم : عروستون که حاضره نوه تون رو نگه داره بَده ولی دخترتون که بچه اش رو ول کرده رفته پی خوشی خودش خوبه؟!!!

خلاصه ازش خواستم با عروسش راه بیاد تا هم نوه اش راحت بشه هم خودش!

چند روز بعد زن دایی دخترک اومد و گفت که فعلا بچه پیش اوناست و چقدر هم روحیه ی دانش آموزم خوب شده بود! املای سختی که گفته بودم رو با کمترین اشتباه نوشته بود و ظهر با خوشحالی همراه زن داییش رفت .(هر چند زن داییش به خاطر مشکلات جسمیش احتمالا نتونه خیلی بهش کمک کنه ولی باز هم از مادربزرگه به نظر بهتره! منتظر می مونیم ببینیم کار این بچه تا آخر سال به کجا میکشه! اللّهم اجعل عواقب امورنا خیرا)

2-

مادر یکی از شاگردای خیلی خوبم که در جریان مشکل این دانش آموزم بود بهم پیشنهاد داده هفته ای یکی دو روز ، نیم ساعت آخر کلاس رو بیاد و باهاش املا کار کنه . حالا ترکیبات و نشانه هایی که برا تدریس می سازم رو می بره تو اتاق بهداشت مدرسه و باهاش کلمه سازی و جمله نویسی کار می کنه ! ... چقدر خوبه که آدمهای مهربون همیشه و همه جا هستن!

۹۵/۰۹/۲۰
سپیدار

نظرات (۲)

بعضی از بچه ها به نسبت سن و سالشون مجبورن مشکلات بزرگتری رو تحمل کنن، متأسفانه :( طوری که مسائل درسی بین این همه مشکل گم میشه!
پاسخ:
و اگه درس هم نخونن احتمالا از اون مشکلات خلاصی نخواهد داشت ! :(
۲۳ آذر ۹۵ ، ۰۱:۳۰ دکتر یونس
چه زندگی پر از رنجی..برای یه دختر بچه چقدر تحملش سخته. مادر بزرگه یه مقدار بی شعور نیست؟! برداشت سطحی کردم عذر میخوام... ولی دم مامان این یکی شاگردت گرم بابا... چقدر خوبه آدمای خوب همه جا هستن.
پاسخ:
یه مقدار بیشتر از یه مقدار !!!
امروز دختره بعد از 3 روز غیبت اومده میگم پیش زن دایی بودی؟ میگه نه ! مامانی نمیذاره . داییم دیروز منو به زور برد خونشون !
یعنی دفعه بعد مادربزرگه رو ببینم میشورمش میندازم رو بند جلوی آفتاب خشک بشه ! !

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی