سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

عطر سنبل ، عطر کاج

پنجشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۳۵ ب.ظ

فردا مسافرم ! برای همین تصمیم داشتم خوندن هیچ کتابی رو شروع نکنم!

دوست همسفرم پیام داد براش چندتا کتاب ببرم وگرنه کتابهای قبلی رو که 3-4ماه پیش برده پس نمیده ! (میگن-نقل به مضمون- کسی که کتاب قرض بده بی عقله -یا هر صفت بد دیگه ای!- و بی عقل تر از او کسی که کتاب امانتی را پس دهد ! )

امروز رفتم تا چندتا کتاب از کتابخونه براش بردارم . یکی از این کتابا "عطر سنبل ، عطر کاج" بود که ... نشستم از اول خوندمش !

عطر سنبل عطر کاج - فیروزه جزایری دوما- مترجم :محمد سلیمانی نیا -نشر قصه

 کتاب کم حجم 190 صفحه ای که اتوبیوگرافی نویسنده اش (فیروزه جزایری دوما ) است . خاطرات دختری که در 6-7 سالگی در سال 1972 (حول و حوش سال 1350 ) برای گذرندان دوره ی آموزشی پدرش که مهندس شرکت نفت در آبادان است ، به امریکا مهاجرت می کنند.

بخش هایی که مربوط به خاطرات سالهای اولیه ی مواجهه ی این خونواده ، با فرهنگ محل زندگی جدیدشون میشه خیلی بامزه و خوبه! با اینکه 7 سال پیش خونده بودمش باز هم تو این دوباره خوندن برام اینقدر جالب بود که از زور خنده نمی تونستم بخش هایی از اون رو برا اطرافیانم بخونم ! 

این طنازی و بامزگی تا وسطهای کتاب ادامه داشت ولی بعدش دیگه خیلی بامزه نبود ! خاطرات میرفت سمت سختی زندگی در امریکا برای ایرانیان بعد از انقلاب ایران و به خصوص قضیه ی گروگان گیری امریکائیا و بعدش هم زندگی تقریبا عادی .

و اینکه برداشت و تفسیرش درباره ی انقلاب و تسخیر سفارت امریکا و ...  خیلی جاها ناقص و دور از واقعیته !مثلا یه جا با اشاره به تسخیر سفارت امریکا که باعث خوشحالی و غرور و مورد حمایت خیلی از مردم ایران بود، میگه: "چقدر غم انگیز است که مردم (آمریکا) به آسانی از تمام یک ملت (ایران) به خاطر کارهای عده کمی متنفر می‌شوند".

البته از یه دختر 7 ساله هم نمیشه  انتظار داشت بیشتر از این از وقایع اون روزها به یاد داشته باشه . با توجه به تاثیرات این واقعه تو زندگی شخصیش و فرهنگی که از 7 سالگی توش بزرگ شده این برداشت از انقلاب و ایران شاید طبیعی هم باشه. با توجه به این که اونها در ایران جزء قشر مرفه جامعه بودن و در آمریکا هم زندگی خوبی داشتن و بعد از انقلاب تقریبا تمام فامیل به اروپا و امریکا مهاجرت کردن، طبیعیه که وقوع انقلاب در ایران و تسخیر سفارت امریکا ، بدترین و تلخ ترین خاطره برای این خانواده باشه . حتی توصیفاتش از زندگی سنتی مردم ایران در گذشته هم به علت تجربه ی اندکش از اون محیط و زمان ، روایت صحیحی نیست! و اینطور که از داستان برمیاد نه تو ایران و نه در امریکا نشانه ای از زندگی یه ایرانی مسلمان تو زندگی این خونواده دیده نمیشه !(فکر کنم تنها جایی که به نشانه ای از مسلمان بودن این خانواده اشاره شده جائیه که مادر قبل از سفر به لاس وگاس! خانواده رو از زیر قرآن رد می کنه !

کتاب در امریکا و به زبان انگلیسی و با نام " fanny in farsi" نوشته و چاپ شده و مترجم کتاب (محمد سلیمانی نیا ) علاوه بر ترجمه ی بسیار روان و جذاب ، اسم قشنگ و با مسمای (عطر سنبل ، عطر کاج) رو براش انتخاب کرده که اشاره داره به سنبل عید نوروز و کاج کریسمس.

بخش های "اولین روز دبستان" ، "سگ های داغ"، "دوازده جاکلیدی نخی " خیلی بامزه بودن!

قسمتهایی از کتاب:

رفتن به آمریکا هم هیجان انگیز بود و هم دلهره آور , اما دست کم خیال مان راحت بود که پدر به زبان انگلیسی مسلط است.او سال ها با تعریف خاطرات دوران تحصیلش در آمریکا ما را سرگرم کرده بود و خیال می کردیم آمریکا خانه ی دوم اوست.من و مادر تصمیم داشتیم از کنار او جم نخوریم تا آمریکای شگفت انگیز را _ که مثل کف دست می شناخت _ نشان مان بدهد.منتظر بودیم نه تنها زبان , بلکه فرهنگ آمریکا را برای ما ترجمه کند و رابطی باشد میان ما و آن سرزمین بیگانه.

به آمریکا که رسیدیم , احتمال دادیم پدر زندگی خودش در آمریکا را با زندگی یک نفر دیگر اشتباه گرفته بود . از نگاه متعجب صندوقداران مغازه ها , کارکنان پمپ بنزین و گارسون ها می شد حدس زد که پدر به روایت خاصی از زبان انگلیسی صحبت می کرد که هنوز میان باقی آمریکایی ها رایج نشده . در جستجوی water closet (اصطلاهی قدیمی برای توالت ) توی یک فروشگاه بزرگ معمولا به دستگاه آب سرد کن یا بخش مبلمان منزل می رسیدیم.کاری نداشت که از پدر بخواهیم معنی (نوعی غذا که با سیب زمینی تهیه می شود)Tater tots یا (یک غذای گوشتی)Sloppy joe را از گارسون بپرسد , اما ترجمه ی او مشکوک به نظر می رسید. گارسون ها چند دقیقه در پاسخ به سوال پدر حرف می زدند , وحرف های شان برای ما اینطور ترجمه می شد : (( می گوید من هم نمی دانم.)) به لطف ترجمه های پدر , خودمان را از سگ داغ ( Hot Dog ) ماهی گربه ای ( Catfish ) و توله سگ ساکت (نوعی نان ذرت سرخ کرده= Hush puppy ) دور نگه داشتیم , و هیچ مقداری از خاویار نمی توانست قانع مان کند که به کیک گل (Mud pie=کیک بستنی) لب بزنیم.

تعجب می کردیم پدر چطور بعد از مدت ها تحصیل در آمریکا , این همه سوءتفاهم زبانی با مردم آنجا داشت. به زودی فهمیدیم که دوران دانشگاهش عمدتا توی کتاب خانه گذشته , و در آنجا از هر تماسی با آمریکایی ها به جز استادان مهندسی اش پرهیز کرده بود.تا وقتی مکالمه محدود بود به بردارها , کشش سطحی مایعات و مکانیک سیالات , او به مهارت مایکل جکسون با کلمات می رقصید. اما یک قدم دورتر از دنیای درخشان مهندسی نفت , زبانش پیچ می خورد.

تنها شخص دیگری که توی دانشگاه با او ارتباط داشت هم اتاقی اش بود , یک پاکستانی که تمام روز مشغول تهیه ی خوراک کاری بود.چون هیچ کدام انگلیسی بلد نبودند و هر دو به کاری علاقه داشتند خیلی عالی با هم کنار آمده بودند.کسی که آن ها را با هم جور کرده بود لابد امیدوار بود که یا انگلیسی یاد می گیرند و یا زبان ارتباطی خاصی بین خودشان اختراع می کنند , که البته هیچ کدام اتفاق نیفتاد.(ص15)

***

از یازده دختر دیگر توی اتاق , ده نفرشان بدجنس به نظر می رسیدند . سوزان , که در طبقه ی بالای تخت من می خوابید تنها دختری بود که با من صحبت می کرد , یا بهتر بگویم خطاب به من زار می زد . فورا ازش خوشم آمد . نه به عنوان دوست , بلکه به عنوان کسی که در مقایسه با او خوب به نظر می رسیدم . سوزان و برادر کوچکترش ویلی , که دوتایی به اردو آمده بودند , تمام روز در تلاش بودند که برای تمام فعالیت ها در یک گروه باشند و تمام شب به خاطر جدایی از هم گریه می کردند . هیچ وقت ندیده بودم خواهر و برادری اینقدر از با هم بودن لذت ببرند . به زودی فهمیدم دلیل رفتارشان , بیش از علاقه به یکدیگر , این بود که از بقیه می ترسیدند . آن دو نفر بلافاصله موفق شدند مضحکه ی اردو بشوند . سوزان از ویلی _ که عینک ته استکانی و قابلیتش در لرزیدن او را بتبدیل به هدف آسانی برای پسرها کرده بود _ حمایت می کرد , اما وضع خودش هم بهتر نبود . برای گریه انداختنش کافی بود که کسی او را به لقبی , هر لقبی که باشد , صدا کند . سوزان و ویلی منبع آسایش خیال من بودند : به اندازه ی من از اردوی تابستانی کوه پاین لوج بدشان می آمد , و همه به آنها گیر می دادند . می دانستم که در ردیف اهداف مورد علاقه ی بچه های بدجنس , بعد از سوزان و برادرش قرار داشتم اما آن دو , با گریه ها , لرزیدن ها , و بالا آوردن هاشان وقتی عصبی می شدند , آن قدر اهداف مطلوبی بودند که حتی فکر رقابت با آنها به سرم نمی زد . در واقع نه تنها کسی به من گیر نمی داد , بلکه همه _ از جمله سرپرست های اردو _ به طور کامل مرا فراموش کردند . اگر سوزان هر شب زیر گوشم زنجموره نمی کرد , می توانستم ادعا کنم در حال گذراندن دوره ی عزلت ذن هستم .
چون نمی خواستم به حمام بروم , تصمیم گرفتم برای اینکه کمتر کثیف بشوم فقط توی کارهای هنری و کاردستی شرکت کنم . از اسب سواری , شب نشینی در فضای آزاد , تیراندازی با کمان , پیاده روی در مناطق سرخپوست ها , و خلاصه تمام تفریحاتی که در راهنمای اردو قید شده بود چشم پوشی کردم . فقط هر روز صبح می رفتم غرفه ی مکرومه بافی و یک جا کلیدی نخی می بافتم .(ص53)

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی