سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

اولین شرط معلم بودن انسان بودن است

شنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۵، ۰۶:۰۷ ب.ظ

وارد کلاس شدم دیدم یکی از دختر کوچولوها با چادر نشسته تو کلاس ! منم که خدای ذوق کردن ! ... واااای اینو ببین ! چقدر قشنگ شده ! به به ! چقدر چادر بهت میاد ! ( البته به نظرم چادر به همه میاد ! این فرشته کوچولوها که جای خود دارن! ) 

چادر خودم رو که تا می کنم صداش می کنم میاد جلوی کلاس و کمک می کنم چادرش رو دربیاره تا چروک نشه و همزمان که روش تا کردن چادر عربی رو بهش توضیح میدم ، چادرش رو تا می کنم و میدم بهش !

حالا چند روزی هست که چادرش رو من براش تا می کنم و اون هم با یه لبخند و برق قشنگی تو چشماش ، چادر تا کرده رو ازم تحویل می گیره !

(یه سال جوگیر شده و چادر ملی خریده بودم !-که الان خیلی ازش بَدَم میاد! آخه آدم از پشت شبیه پنگوئن میشه - بچه های اون سال هر کس از کلاسم چادر سر می کرد، چادرش ملی بود ! و حالا همه شون چادر عربی سر میکنن!)

بعضی بچه های سالهای پیش هم هر وقت چادر سر میکنن یه سر به من میزنن تا من ذوق کنم از چادر سرکردنشون!(یادم باشه یه مقدار کادو تهیه کنم بذارم تو کلاس تا تو چنین مواقعی یه هدیه هم بهشون بدم ! )

جالب تر از اون تقلیدشون از روسری سر کردن منه ! بعضی وقتها تو کلاس می بینم یه طرف مقنعه شون رو بردن سنجاق کردن به طرف دیگه ی سرشون! یا وقتی اجازه داده بودم با خودشون وسایل بازی و عروسک بیارن بعضیهاشون روسری و شال هم آورده بودن و سعی کرده بودن شبیه من روسری و شال رو سر کنن!

میدونم اینا تازه اول راهند و معلوم نیست سالهای بعد که میان مدرسه و بزرگتر میشن چه خاطراتی از چادر و حجاب تو خاطرشون بشینه ! ولی من میخوام تهِ تهِ ذهنشون یه خاطره ی خوب از حجاب و چادر داشته باشند . 

حالا این موضوع الگو برداری بچه ها ، بیشتر از اینکه خوشحالم کنه  من رو می ترسونه !

من هم مثل بیشتر آدمها متأسفانه اخلاقای بد دارم ، روزای بد دارم ! روزایی که بد میشم و حوصله ی هیچکس رو ندارم ! این روزای بد که حالم بده و اخلاقم گند! می ترسم از تأثیری که ممکنه رو بچه ها داشته باشم ! این وقت هاست که آرزو می کنم کاش "معلم" نبودم ! کاش شغلی داشتم که با بچه ها ، سر و کار نداشتم ! و این موقع است که به مشاغل دیگه فکر می کنم. به اینکه اگه "این" شغل رو نداشتم دوست داشتم چه کاری انجام بدم؟

کار جالبیه اینکه خودت رو جای کس دیگه ای بذاری و ببینی آیا کار اون رو دوست داری یا نه ! درباره ی این که"دوست داشتم چه کاری بکنم؟" هم بعدا می نویسم ...

اما...

"معلمی" کار سختیه ! خیلی سخت !

- هر چند کار راحت تو دنیا وجود نداره ! هر کاری سخته وقتی که یقین بدونی یه بزرگی اون بالا می بیندت ! بزرگی که خودش قاضی و خودش شاهده ! - البته اینطوری هم میشه بهش نگاه کرد و گفت : هر کاری شیرینه اگه یقین بدونی یه بزرگی اون بالا ...

اللّهُمَّ اجْعَلْ عَواقِبَ امُورِنا خَیْراً

.....

 پ ن: اولین شرط معلم بودن انسان بودن است/ شیخ این مجلس کهنسال است اما پیر نیست ! (فاضل نظری )

۹۵/۰۱/۲۸
سپیدار

معلمی

چادر

نظرات (۱)

۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۱۵ صابر راستی کردار
نیمه اول مطلبتون خیلی جالب بود. نکات زیبایی درونش هست. از خاطرات بیشتر بنویسید.
پاسخ:
سلام
ممنونم از لطف شما ...ان شاءالله 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی