سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

فدای سرت

پنجشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۵۲ ق.ظ

مطلبی با موضوع و بهانه ی اصلی این متن  ، سال گذشته تو وبلاگ قبلی گذاشته بودم .ولی چون هنوز ذهنم مشغول اون موضوعه ، برای یادآوری به خودم دوباره درباره اش می نویسم!

•◆•◆•◆•

تلویزیون داره مستندی پخش می کنه درباره ی سفر کاروانی یه گروه جوان و نوجوان 10-12 ساله تا 20-25 ساله به مشهد . به نظر میاد اعضاء یه هیئت ، مسجد یا کانون باشند . یکی از اعضای گروه خوش ذوقی کرده و دوربین به دست کوپه به کوپه میره و با همسفراش حرف میزنه و ازشون حرف می کشه!و مستند می سازه!

توی یه کوپه که 6-7 تا پسربچه ی 10-12ساله مسافراشند ، فیلمبردار با بچه ها درباره ی سفر و امام رضا میپرسه و اینکه از امام رضا چی می خواهین؟

هر کدوم چیزی میگن. با شیطنت و پریدن وسط حرف هم . نوبت پسربچه ای میشه که کنار پنجره نشسته و در جواب همین سؤال میگه: شفای مریضها ! فیلمبردار میگه: همین؟! دیگه چیزی نمی خواهی؟ ببین دوستات چه چیزها خواستند؟

پسر بچه میگه: خُــــــــب ! ... یه آیفون هم به من بده !  

فیلمبردار می پرسه: اگه امام رضا بهت نده چی؟

و پسر بدون تأمل و با خنده ای شیرین میگه : " فدای سرش"!

و من مثل برق گرفته ها خشکم میزنه! دیگه نه چیزی می بینم و نه چیزی می شنوم ! همه چی از حرکت می ایسته ، قلب من هم ! فقط پژواک "فدای سرش ... فدای سرش ... فدای سرش..." رو تو سرم حس می کنم ! 

همین؟ " فدای سرش"؟ به همین راحتی؟ 

دو کلمه ست ولی گفتنش خیلی سخته ! و فکر می کنم منی که ادعا می کنم جونمِ و امام رضا ، منی که با فکر کردن به اسم و حرم امام رضا هم ته چشمام میسوزه ، منی که با دیدن حتی تصویری از ضریح و گنبد امام رضا ، " جانم ! قربونت برم ! فدات بشم!..." از ذهن یا زبونم نمی افته ! چرا تا حالا بهش نگفتم : " فدای سرت!" فوق فوقش گفتم :" اشکال نداره " ، اشکال نداره ای که همه میدونیم پشتش حداقل یه کم درد رو  دیگه داره!

از اون روز دیگه خجالت می کشم از امام رضا چیزی بخوام ، میترسم بعدش نتونم بگم :"فدای سرت!"

دارم تمرین می کنم حالا اگه از ته دل هم نشده ، از سر دل یا از هر عمق دیگه اش اینقدر بگم "فدای سرت ... فدای سرت..." که به ته دلم هم برسه ! خدا رو چه دیدی ؟ شاید یه روز ایستادم جلوی اون گنبد خوشگل ، مقابل اون ضریح نازنین ، روبروی اون آقای مهربون و دوست داشتنی و از تهِ تهِ تهِ دل گفتم:

آقاجوون!  فداااااااااااااای سرت!

***

بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

سر خُــــمّ می سلامت ، شکند اگر سبویی

--------------------------------------------------------------------------------

پ ن1: نمیدونم شاید بهونه ست ! شاید توجیه ! ولی با خودم فکر می کنم اگه آدم یه جورایی مطمئن بشه امام رضا علیه آلاف التحیة والثناء اینطوری دوست داره ، اونوقت  نه تنها اصلا سخت نیست "فدای سرت" گفتن که خیلی هم راحت و شیرینه ! خیلی شیرین!

پ ن2: عاشق این شعر حافظم که میگه :

چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان

سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

 

زان طرّه ی پر پیچ و خم سهل است گر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

مخصوصا اون بیت که میگه:

گفتم گره نگشوده ام زان طرّه تا من بوده ام

گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند

و این شعر سعدی بزرگ که :

    اگر مراد تو ای دوست نا مرادی ماست          مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست

      اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش               خلاف رأی تو کردن خلاف مذهب ماست

           میان عیب و هنر پیش دوستان کریم           تفاوتی نکند چون نظر به عین رضاست    

       عنایتی که تو را بود اگر مبدل شد            خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست    

              مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن           که هر چه دوست پسندد به جای دوست رواست

       گر عداوت و جنگست در میان عرب            میان لیلی و مجنون محبتست و صفاست

          هزار دشمنی افتد به قول بدگویان           میان عاشق و معشوق دوستی برجاست

          غلام قامت آن لعبت قباپوشم            که در محبت رویش هزار جامه قباست

 نمی توانم بی او نشست یک ساعت          چرا که از سر جان برنمی توانم خاست 

جمال در نظر و شوق همچنان باقی          گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست

مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست           و گر کنند ملامت نه بر من تنهاست        

هر آدمی که چنین شخص دلستان بیند         ضرورتست که گوید به سرو ماند راست

    به روی خوبان گفتی نظر خطا باشد           خطا نباشد دیگر مگو چنین که خطاست

خوشست با غم هجران دوست سعدی را            که گر چه رنج به جان می‌رسد امید دواست

            بلا و زحمت امروز بر دل درویش            از آن خوشست که امید رحمت فرداست

۹۴/۰۵/۱۵
سپیدار

نظرات (۱)

چقدر قشنگ ...
پاسخ:
هر چیزی که کوچکترین ربطی به امام رضا پیدا می کنه به همون مقدار قشنگ میشه! :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی