سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

دیروزنامه: زیرگذر ، کفش و کتاب

سه شنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۴۳ ق.ظ

1- دیروز برای کاری باید میرفتم حوالی چهارراه ولیعصر ؛ اول یه توضیح برای

کسانی که با شاهکار مهندسی این چهار راه آشنا نیستند :

یه زیر گذر داره این چهار راه با 6 خروجی ( پیاده روها ، مترو ، تئاتر شهر و ایستگاه های بی آرتی) بعلاوه ی چند تا خروجی اضطراری !!!

میگن جهت یابی خانومها ضعیفه ولی از شما پنهان نشاید از خدا پنهان که نیست ، جهت یابی من یکی کلا تعطیله! یعنی غیرممکنه وارد مغازه ای بشم و وقتی میام بیرون یه دور دور خودم نچرخم برای پیدا کردن مسیر ! بیرون مغازه می مونم کدوم وری باید برم! راه رو پیدا می کنم به شرطی که یادم مونده باشه مغازه ی کناری رو دیدم یا نه؟! تو سفرهایی که نماز رو باید بیرون بخونیم ، اگه خورشید بالا سرم هم باشه ، تو آسمون دنبال اون فلش "قبله اینوریه " می گردم! بعله !یه همچین جغرافی دانی هستیم ما!

خلاصه با این درجه ی صحت و دقت در جهت یابی ، وقتی بین دو راه چپ یا راست مردد می مونم فکر کنین چه موقعیت کمیک و تراژیکی باید باشه مواجهه ی ما با حداقل 6 گزینه ی قابل انتخاب !!! 

بگذریم ؛ از مترو ولیعصر مستقیم رفتم تو زیر گذر ، میخواستم برم سمت پیاده روی خیابون انقلاب نرسیده به تئاتر شهر!(چیه ؟نکنه انتظار داشتین بگم مثلا پیاده روی شرقی ، غربی ، شمالی یا جنوبی ؟ واقعا که! اگه شرق و غرب رو پیدا می کردم که دیگه غمی نبود ! ) روی فلش یه خروجی ، اسم آزادی رو دیدم گفتم خودشه !(الان که فکر می کنم نمیدونم چرا فکر کردم خودشه؟ چه ربطی داشت؟ فکر کنم جو اونهمه فلش و شماره ی خروجی ما رو گرفته بود! تو کنکور هم 4 گزینه برای انتخاب هست نه دیگه 6 تا ! بی انصاف ها فکر ما رو نمی کنن!) با اعتماد به نفس از خروجی نمیدونم چند اومدم بالا ؛ ای بابا اینجا که ایستگاه بی آرتی میدون آزادیه! دوباره برگشتم زیرزمین . یه خروجی دیگه ، پیاده روی نمیدونم شرقی یا غربی انقلاب ! اومدم رو زمین ! ای داد ! زیر گذر مورد نظر هنوز اونور خیابون بود ! باز هم اشتباه !(بلا نسبت ،دور از جون ! عین اون کارتون موش کور که سرش رو از سوراخهای مختلف زمین می آورد بیرون و دوباره برمی گشت و سرش از یه سوراخ دیگه ظاهر میشد!) وقت نداشتم خروجی های دیگه رو هم به همین روش امتحان و کشف خروجی درست رو به نام خودم ثبت کنم! پس به یه آقایی که داشت جلوی زیرگذر رو جارو می کشید ، دریچه ی خروجی زیرگذر مورد نظرم رو نشون داده و میگم: آقا من میخوام از اونجا بیام بیرون از کدوم خروجی باید خارج شم؟ ایشون هم یک 6 گذاشتن کف دست ما و خوشحال برگشتیم زیرزمین واز خروجی 6 با موفقیت زدیم بیرون!( ملت هم تو این هیر و ویر ، گول قیافه ی غلط انداز ما رو خورده و از ما راهنمایی میخوان برا پیدا کردن خروجی مورد نظرشون! )

2-ای جاااان ! خیابون انقلاب! به به ! بوی کتاب ! چقدر من این خیابون رو دوست داشتم ! چقدر راسته ی کتابفروشی هاشو شخم زده بودم !چقدر کتاب خریده بودم ! چقدر با اون کیفهای بزرگ آرشیو و وسایل نقاشی پیاده روهاشو گز کرده بودم ! ...

 با وجود اینکه کفشام اصلا مناسب پیاده روی نبود ولی نتونستم از کتابفروشی های این خیابون چشم بپوشم و از چهار راه ولیعصر تا میدون انقلاب رو آروم آروم با سرک کشیدن تو کتابفروشی ها ، پیاده طی کردم . به نظرم تعداد کتابفروشی ها کم شده بود! و تعداد واحد های اغذیه فروشی و صنایع دستی و لوازم التحریر و ... بیشتر! کتابهای دست دوم کنار پیاده رو هم زیاد شده با کتابهایی که تقریبا تو همه ی اونها تکراریه! 

دیگه اینکه گفتم تا اینجا اومدم اون دو سه تا کتاب رمان نوجوانان (تاجیک و سفیدی پر کلاغ )رو هم بخرم . شاید قسمت شد بعد از خوندن به یکی دو تا نوجوان هدیه کردم!...که یافت می نشد.

از اونجایی هم که در برابر وسوسه ی خرید کتاب نمی تونم مقاومت کنم و با توجه به اینکه دو سال بود دنبال مجموعه ی 14 جلدی چهارده خورشید و یک آفتاب می گشتم و نه تو نمایشگاه کتاب اثری ازش بود و نه تو فروشگاهش تو اصفهان! وقتی تو یکی از کتابفروشی ها چشمم بهش افتاد همه چی یادم رفت ! همه ی برنامه ریزی ها برای صرفه جویی و قول و قرارهام برای کم کردن هزینه ها تو این چند ماه! اما فقط 8 جلدش بود . سراغ پک کاملش رو گرفتم ولی نبود و قرار هم نبود باشه ! پس هر 8 تا رو برداشتم (6 جلدش کم بود!). 

3- تازه وقتی به میدون انقلاب رسیدم دیدم کفشهای نامناسب پاهامو ناکار کرده و دیگه نمی تونم راه برم ! سرگردانی تو زیرگذر ، راسته ی کتابفروشی ها و راه روها و پله های ایستگاه های مترو با کمک اون کفش های فاجعه داشتند من رو از پا می انداختن ! ولی نمیتونستم بلایی که چند روز پیش سر کفش قبلی آوردم سر این یکی هم بیارم !

راستش عادت به پوشیدن کفش اون هم پاشنه بلند ندارم ! اگه به من باشه حتی مهمونی و عروسی هم با کتونی میرم !  اما چند وقته ناچار دارم کفش میپوشم !

دو سه روز پیش یه پیاده روی ناخواسته و پیش بینی نشده با کفش بهم تحمیل شد ! بعد از 3 ساعت تحمل شرایط سخت ، دلم میخواست کفش ها رو دربیارم و بدون کفش بقیه ی راه رو برم ولی فقط از خیر کفش گذشتم و به خوابوندن پشت کفش رضایت دادم! باز هم به سختی راه می رفتم ولی چاره ای نبود باید حداقل یک ساعته دیگه اون شرایط رو تحمل می کردم ! سر ظهر بود و گرما و خستگی و تاول پا!

فقط یه کار مونده بود . سلانه سلانه به مقصد طبقه ی دوم یه ساختمون اداری می رفتم که خانوم میانسالی از پشت سر مورد خطاب قرارم داد و گفت: پشت کفشهای به این خوشگلی رو چرا خوابوندی ؟!گفتم دست رو دلم نگذارین !و ... خواست تا جایی برسونتم که هنوز کارهام تموم نشده بود ! بعد از انجام آخرین کار دیدم دیگه با پای برهنه هم نمیتونم پیاده روی های بازگشت به خونه رو انجام بدم پس آژانس گرفتم و تو ماشین کفشها رو کندم و خلاص! بی کفشی کم نعمتی نیست ها!

به تقلید از سعدی که گفت : مار بد بهتر از یار بد؛ بی کفشی هم بهتر از کفش بد! (خیلی از نداشته هامون رو می تونیم جای کفش بگذاریم و از نداشتن نوع بدش خدا رو شکر کنیم! )

4- به دوستم میگم : خب چرا مثل من کتونی نمی پوشی که سریعتر و راحت تر راه بری؟ میگه: آخه با کفش ، خانومانه [!] راه میرم !!! ... فعلا که خانومانه راه رفتن یه جفت کفش از حیز انتفاع خارج شده رو دستم گذاشته و یه جفت پای داغون و تاول زده ! ... زنده باد آزادی!

پ ن: هنوز کتابها رو نخونده یکی از دوستان خواسته اول بدم اون کتابها رو بخونه ! همچین رفیق هایی داریم ما!

۹۴/۰۵/۱۳
سپیدار

نظرات (۱)

۲۸ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۳۶ صابر راستی کردار
۱. بخش نخست جالب بود. خیلی خوب و بامزه نوشته بودید.
۲. همیشه به کفش پاشنه بلند یک نه بزرگ، محکم و قاطع بگویید. بیش از نگاه های بی فایده و آلوده دیگران، برای سلامتی خود ارزش قائل شوید.
پاسخ:
1-ممنون
2- همیشه که نمیشه ! به نظر بزرگترین مشکل ما (بخصوص ما خانومها ) اینه که نمی دونیم  چی رو کجا باید بپوشیم ! بین مکانها نمی تونیم تفاوت قائل بشیم !خلاصه نمیدونیم:  هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد! 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی