سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل

چهارشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۳۰ ق.ظ

میدونین وحشتناکتر از دیدن یه سوسک چیه؟

گم کردن همون سوسک!

♦ ♦ ♦ ♦ ♦

صبح که با صدای اذان گوشی بیدارشدم و رفتم تو حیاط تا وضو بگیرم ، بعد از وضو همینکه آب رو بستم یک دستگاه[!] سوسک دیدم که با سرعت داشت به طرف درِ بازِ اتاقم میرفت که نه ! رسما داشت می دوید! (شما هم اگه دیده بودینش تأیید می کردین که با اون ابهت و قد و قواره کسرِشأن بود اگه با واحدی کمتر از واحد شمارش تانک اسمشو بیارم!)

منی که با نصف لیوان یا حداکثر با یه لیوان آب وضو می گیرم ،آب رو باز کردم و مثل آتش نشانا شلنگ رو گرفتم طرف اون جانورِ اسمشو نیار! از اقبال بَدم دشمن مورد نظر بین گلدونایی که تا در اتاق چیده شده اند ، گم شد ! و من موندم و دشمنی که نمی دونستم کجاست!

- از اونجایی که در رزومه ی افتخارات ما ثبت شده که : یک شب که تا حوالی یک نیمه شب بیدار بودیم یک عدد حشره ی کوچیک بند انگشتی وارد حریم امن ما شد و خودش رو پشت وسایل اتاق پنهان کرد ، از اونجایی که امکان یافتنش نبود و خوابیدن تو جایی که دشمنی در اون خودش رو پنهان کرده خلاف عقل سلیم ! همون لحظه جلای وطن کرده و با یه تا پیراهن، فرار رو بر قرار ترجیح دادیم و فردای همون شب کذایی تا همه ی وسایل رو خارج نکرده و فرش اتاق رو نتکانده و مطمئن به عدم وجود جانور خطرناک نشدیم به خانه ی خود برنگشتیم!-

بعد از گم کردن هیولای مذکور بین گلدونا، به خاطر بیم جان و ترس از خورده شدن! تصمیم گرفتیم سرِ چهارپایِ درازگوشِ معروف رو کج کنیم به سمت دیگر خانه... که دیدم کنار یکی از گلدونا کمین کرده و دوباره رفتم تو فاز آتش نشان بودن بلکه آتش فتنه رو خاموش کنم ! وقتی اون دشمن قدار در اثر فشار آب زمین خورد و از همه بدتر دیدم در نیم متری در اتاقه و هر آن ممکنه برای نجات جونش خودش رو به اتاق دعوت کنه ، منی که تا حالا جرأت کشتن یه سوسک رو هم نداشتم و حداکثر عکس العملم با عرض شرمندگی! جیغ اونم از بالای یه بلندی بود ، نه تنها به خاطر تاریکی شب و وحشت همسایه ها نتونستم جیغ بکشم که دمپایی رو هم درآوردم ...!

♦ ♦ ♦ ♦ ♦

پ ن: به خودم میگم :

آدم موجود عجیبیه ! تمام شعارها و حرفهایی که تو امنیت میزنیم معلوم نیست تو بزنگاه آزمایش بهشون پایبند باشیم !(مثل اونهمه دقت تو مصرف آب و اونهمه آبی که برای دور کردن اون حیوون هدر دادم!)و تمام ترسها و عادت هامون که اون هم معلوم نیست اگه تو یه موقعیت جدید قرار بگیریم همراهمون بمونن یا نه !(جیغی که نزدم و دمپایی ای که به دست گرفتم!)

اینا که مثالهای دم دستی و بی ارزشی هستند ولی کی میدونه منی که الان شعار میدم و منم منم می کنم تا آخر پای حرفم بایستم ؟ کی میدونه تو موقعیتی که نمیدونم چیه و تو آزمایشی که نمیدونم چطوریه ، چقدر سنگینیِ بارِ مسئولیتِ انتخابی که کردم رو میتونم تحمل کنم؟ نرخ من چقدره؟ با چی و با وعده ی چی حاضرم چشممُ رو تمام گذشته و داشته ها و آرمان های خودم ببندم؟

تصورش هم وحشتناکه ولی حیف که غیرممکن نیست...

اللّهم اجعل عواقب امورنا خیرا!

بعداً نوشت : پُر واضح است که عنوان پست به پ ن  مربوط است !!!

۹۴/۰۴/۳۱
سپیدار

ترس

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی