سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

و خدایی که در این نزدیکی ست

پنجشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۴۵ ب.ظ

(تو این ماه رمضان که دست و پای شیطون بسته است، آدم متوجهِ یه سری استعداد های نهفته در خودشم میشه ها!)

این حرفِ بزرگواری ، خیلی فکرم رو مشغول کرد که بفهمم دارم چوب کدوم استعداد نهفته ام رو می خورم ؟! چندتایی هم از این استعدادها کشف کردم ولی فقط یکی از مهمترینهاش رو که قابل گفتن و نوشتنه ، می نویسم! 

◇◇◇◇◇

فکر نمی کردم خدا با چیزی امتحانم کنه که هیچوقت برام ارزشمند نبوده ! و از اون دردناکتر فکر نمی کردم یه شکست خورده از این امتحان بیام بیرون ! یه بازنده !

همیشه می گفتم خدا جون من رو با... و ...و ... آزمایش نکن که من جنبه شو ندارم ! ولی فکر نمی کردم ضربه رو دقیقا از جایی بخورم که ازش مطمئن بودم و همین اطمینان کار رو خراب کرد! حالا نه اینکه به خودم مطمئن باشم ها؟ نه ! اتفاقا مطمئن بودم تو این مورد خدا هوامو داره ! ولی درست جایی که باید اطمینان می کردم ، ترسیدم و خواستم خودم کارها رو درست کنم!

-------------------------------------------------------------------------------------

یه ساختمون 10-15 طبقه تجاری اداری ، در حال ساخت ، سر یکی از خیابونای شلوغ مرکز شهر رو بهم نشون میده و میگه: ببین اگه یه واحد از این ساختمون رو داشتم دیگه هیچی نمی خواستم ! ... 

و من فکر می کنم هر چند تمام داشته های من برای خرید 3-4 متر از اون یه واحد درخواستیِ تو هم نمیرسه ولی اگه تمومش رو هم بهم بدن اونقدر خوشحال نمیشم که تو برای داشتن یه واحدش!

سرش رو از ماشین آورده بیرون و ماشینِ نمیدونم چی با رنگ قرمز مخملی رو با چشم دنبال می کنه ! دیدی ؟!!خیـــــــــــــــــــلی قشنگ بود !

: ماشین ما هم خوبه! با اون ماشین چه کار میخواهی بکنی که با این نمی تونی؟ کم سفر رفتیم ؟ کم کارمونو راه انداخته؟

همینطور که محو تماشای خونه ی قصر مانند یکی از خیابونای بالای شهره میزنه به پهلوم که : ببین ! چقدر خوشگله ! کاش خونمون اینجا بود !

: مگه خونتون چشه؟ تو که خیلی ازش راضی بودی ؟ هر جا دل آدم خوش باشه ، آرامش داشته باشه ، اونجا بهترین جای دنیاست ! بیا حسرت داشته های دیگران رو نخوریم!

بیا ببین ! یارو چند صد میلیون یا نمیدونم ماشین یا ... چی چندصد میلیونی تو فلان قرعه کشی برنده شده ! خوش به حالش اگه من بودم ... و شروع میکنه رؤیاهاش رو تعریف کردن !

میگم : اگه خدا بخواد به ما هم میده ولی چرا با این رؤیاها حال خودت رو خراب می کنی ؟ درسته وصف العیش نصف العیش؛ ولی وقتی از اون خیال شیرین میای بیرون و می بینی هنوز اینجایی ، اینجا و حالایی که توش هستی خیلی تلختر از وقتی میشه که هنوز وارد سرزمین خیال و رؤیا نشده بودی !

--------------------------------------------------------------------------------------------

" چرک کف دست!"

واقعا برام چرک کف دست بود ! نه اینکه خیلی پولدار باشم و از خانواده ای پولدار ، ابدا!

اما به آنچه داشتم قانع بودم و بیش از توانم نمی خواستم . خدا هم برام کم نمیگذاشت ! هر چی میخواستم داشتم ، هر چی دوست داشتم و فکر میکردم میخوام میخریدم ! از چیزهای بزرگ و اساسی گرفته تا چیزهای ساده و کوچیک و دم دستی ! هر چند چیزی که می خریدم جزء بهترین ها تو نوع خودش نبود ، ولی من راضی بودم وخوشحال ! واقعا راضی! واقعا شاکر! اگه توان خرید چیزی رو هم نداشتم برام مهم نبود و به راحتی ازش میگذشتم!

یه حقوق ثابت معلمی بود و کلی برکت که خدا بهش اضافه کرده بود ! برکتی که به چشم میدیدم و میدیدند ! مطمئن بودم و قلبا اعتقاد داشتم و دارم مالی که سهم امامش رو داده باشی خیلی کارها ازش برمیاد ! و واقعا برمی اومد.

کم پیش می اومد کسی بهم رو بندازه برای خودش یا کس دیگه ، نه ! بیارم ! 

-------------------------------------------------------------------------------------

اما...

چند روز قبل از ماه مبارک، ناخواسته و ناگهانی درگیر یه کاری شدم که باید تا یه مدت زمان مشخص یه مبلغی رو میدادم به کسی! زمان فکر کردن نداشتم و باید سریع قبول می کردم. به نظر نمی اومد کار شاقّی باشه و بیش از توانم ؛ پس قبول کردم!

کارا داشت خوب پیش می رفت ولی یه دفعه به مشکل خوردیم ، از چند طرف! نمیدونستم باید چه کار کنم ؟! آرامشم رو از دست دادم.

نه دلم می اومد کسی رو مجبور به اداء قرضش کنم و نه خودم بلد بودم از کسی قرض بگیرم !

[تو وبلاگ قبلی نوشتم که پدرم یه اخلاقی داره که میگه قرض و نسیه ، برکت زندگی رو از بین میبره (غیر از آبرویی که از آدم میره!)، میگه اگه میتونی نقد بخری، بخر؛ اگر نه، نخریدنش بهتره ! *قرض کردن هم بلد نیست شکرخدا ! این اخلاق ایشون هم بیشتر از همه انگار به من رسیده ! اونقدر که از قرض کردن میترسم ، از نسیه خریدن بیزارم ! ]خلاصه هر چی با خودم کلنجار رفتم به کسی رو بندازم ، حریف خودم نشدم که نشدم و آخرش به این نتیجه رسیدم که نه! من نمیتونم . هر طور میخواد بشه ، بشه!

------------------------------------------------------------------------

وقتی دیدم نمیتونم کارا رو درست کنم ! نشستم و نگاه کردم .

اونوقت خدا شرمنده ام کرد! ... کارا رو روبه راه کرد و گفت : بفرما! روت کم شد؟ ... خودش درستش کرد! تا بفهمم " دونستن" ،" قبول داشتن" ،" ایمان داشتن" با " قلباً مطمئن بودن" خیلی فرق می کنه !

درسته که بالاخره کارا درست شد. ولی تو این مدت خیلی نگران بودم . نگرانی حالا چه کار کنیم ؟ اگه نشه چی میشه؟ و ... ماه رمضان رو ازم گرفت ! تاوان سنگینی بود! و ممکنه حالا حالاها هم به آرامش قبل از این جریان برنگردم . ولی به قول معروف ، پشت دستم رو داغ گذاشتم دیگه از این کارا نکنم !

فقط خدا رو شاکرم که رهام نکرد! خدایی که می تونست مچم رو بگیره ، دستم رو گرفت . و خدا رو شکر که هنوز مثل قبل فکر می کنم!

--------------------------------------------------------------------------------

پ ن: یه حرفی هم تو این مدت یه عزیزی بهم گفت که خیلی آرومم کرد ، آبی بود بر آتش: 

خدایی که زمین و آسمون رو تو 6 روز خلق کرد میتونه توی چند روز ، کار ما رو هم درست کنه! 

تو فقط کار خودت رو بکن و بقیه اش رو بسپار به خدا!

اللّهم اجعل عواقب امورنا خیراً

.....................

*البته می فهمم که بعضی مواقع آدم ناگزیر از قرض و نسیه میشه ؛ ولی لااقل تو دوستان ، همکاران و اطرافیانم دیده و می بینم که برای طبق مد بودن ، عوض کردن مبلمان و دکوراسیون خونه ، خرید لباس ، طلا ، خرید یه وسیله ی کم استفاده ولی رو بورس ، برای مسافرت و ... قرض می کنن و نسیه میخرن!

۹۴/۰۴/۲۵
سپیدار

توکل

نظرات (۱)

۲۶ تیر ۹۴ ، ۰۱:۵۳ حسن صنوبری
خدا انشاالله همیشه بهتان وسعت و برکت بدهد
*
من که دوست ندارم خدا چنین امتحان‎های دشواری ازم بگیرد.
پاسخ:
سلام
میخواستم دعا کنم اصلا امتحان نگیره ! که دیدم اصلا امکان نداره!  پس دعا می کنم کاش همه امتحاناش از همین جنس باشه! هم قابل تحملتره هم از طرف بقیه قابل درکتر و خودش هم تقلب برسونه تا تو همین به اصطلاح آسون تر ها هم شرمنده نشیم!
...
البته اونقدرها هم که من شلوغش کردم سخت نبود. 
ان شاءالله امتحانای شما هم از اون بخش هایی باشه که خوب بلدین !(از اون امتحانا که وقتی برگه ی امتحانی رو میگذارن جلوتون ، از شدت بلد بودن نمیدونین کدوم سؤال رو اول جواب بدین ! )         :-)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی