سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

دوستت دارم ای امید محال

يكشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۳:۴۵ ب.ظ

با دیدن این تصویر یاد سریال خاطره انگیز روزی روزگاری افتادم. اون قسمتی که قدرت(با بازی پرویز پورحسینی ) به مرادبیگ میگه که این گوسفندا رو خان خوله داده تا پشمهاشون رو رنگ کنم شاید در نسلهای بعدی گوسفندانی با پشمهای رنگی به دنیا بیان !جالب اینکه قدرت میدونه که اینکار نشدنیه و دلیل منطقی و عقلی محکمی هم برا اثبات نشدنی بودن این کار میاره . دستهای سیاهش رو به مرادبیگ نشون میده و میگه که جد اندر جد رنگرز بوده ولی دست هیچکدوم از بچه هاش سیاه نیست! به فکر خان خوله میخنده ولی با این وجود باز هم گوسفندها رو رنگ می کنه ...

حکایت ماست . حکایت ما و آرزوهایی که عقلا و منطقا امکان به حقیقت پیوستنشون خیلی دور از ذهن به نظر میرسه؛ عقل حسابگر و دو دو تا چهارتایی میگه نمیشه و امکان نداره! ولی شعله ای تو دورترین و عمیق ترین نقطه ی قلبمون ، زبونه میکشه و دلمون رو گرم می کنه و قلبمون رو امیدوار! امیدوار به چیزی شببه معجزه! شعله ای که گاهی تنها دلیل زنده بودنمون میشه! نمیدونم اسمش چیه ؟شاید از نظر عقلا، "حماقت" باشه !  نمیدونم ... به هر حال من دوستش دارم این حماقت ، این سادگی ، این امید محال رو! 

پ ن : بعد از نوشتن این پست و گذاشتن این عنوان براش ، دیدم فروغ فرخزاد یه شعری داره با عنوان "دوستت دارم ای امید محال" ! با اینکه شعر قشنگیه ولی منظور من از "امید محال"  یه چیز دیگه است !(صرفا جهت تنویر افکار عمومی! )

۹۴/۰۴/۲۱
سپیدار

معجزه

نظرات (۱)

۲۱ تیر ۹۴ ، ۱۹:۲۹ حسن صنوبری
یک شاعر دیگر هم می‎گوید:
حتی اگر نباشی می‎آفرینمت
چونان که التهاب بیابان، سراب را


پ ن : من نو نهالی بودم که روزی روزگاری ساخته شد. البته در بازپخش‎ها قسمت‎های زیادی را دیده‎ام. اما اینجا را یا ندیدم یا یادم نبود، الآن که خواندم خیلی خندیدم به دیالوگ قدرت :)


پاسخ:
سلام
اینقدر این بیت دقیق بود و خود «مشترک مورد نظر» ، که اگه زودتر به وجودش پی می بردم عنوان و سردر این پست مینوشتمش!
...
البته اون زمان ما هم خیلی درخت نبودیم :) به همین دلیل متن اصلی دیالوگ آقاقدرت! یادمون نیست و  نقل به مضمون عرض کردیم.  ولی تا جایی که یادم مونده کلا دیالوگ و طرز بیان آقای پورحسینی تو این صحنه قشنگ بود!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی