سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

و نخوانیم کتابی که در ان باد نمی آید

شنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۶:۵۷ ب.ظ

اردیبهشت رسیده و همین روزاست که در نمایشگاه کتاب رو باز کنن به روی خلق الله!

طبق یه عادت قدیمی ، یه برگه ای معمولا دمِ دستم هست و اسامی و مشخصات کتابهایی رو که از منابع مختلف (شنیدن ، خوندن و دیدن) به دست میارم و بنا به دلایلی توجهم رو جلب می کنن ، به مرور زمان توش می نویسم ؛ وقتی نمایشگاه باز میشه (و طبق قانونی ننوشته که هر سال باید حداقل 2 بار از نمایشگاه دیدن کنم!) روز اول فقط میرم سراغ اونا و لیستم و اگه پیداشون کردم و اگه همچنان برام جالب بودن ، می خرمشون.

روز دوم هم علاوه بر جستجوی کتابهای جامونده! با خیال راحت غرفه ها رو دید میزنم تا اگه کتابهایی از غرفه ها و انتشاراتی های دیگه خواستن نظر ما رو به خودشون جلب کنن، فرصت این سعی رو بهشون داده باشم! شاید حکمتی در این کار بود و چه بسا اون ناشر و نویسنده از سال بعد رفت تو لیست خرید روز اول!

اما... لذتی که در خریدن و خوندن کتاب هست ، در حمل و انتقال کتابهای خریداری شده از نمایشگاه به خونه نیست! اما خیالتون راحت ، وقتی میرسین خونه لذت ورق زدن و بوییدن کتابهای نویی که تازه خریدین ،  منتظرتونه تا خستگی حمل اونا رو از تنتون بیرون کنه! ( البته اگه دیدن کتابخونه ی پُر و در حال انفجارتون ، این لذت رو کوفتتون نکنه!)(ای خدااااااا!)

تو خونه کتابها رو بچینین دورتون (هر چه شلوغتر بهتر! این یعنی شما خیــــــــــــــــــــلی کتاب خریدین! و خیلی بافرهنگین!) و به شکل نا منظم یکی یکی بردارین ، ورق بزنین ، دو سه خط بخونین و بگذارین کنار .(اسم این مرحله است: دل آب شدن یا دل رفتن ) اگه کسی هم خواست بهشون دست بزنه اول با چشم غرّه و اگه نشد با شدت و اگه بازم نشد با مهربونی یا التماس از بقیه بخواهید بهشون دست نزنند و یا حداقل مواظب باشن کثیف و تاخورده نشن! اَه اَه ! اثر انگشت چرب رو جلد کتاب نو!!! (این کار رو بعداً خودتون هم میتونید انجام بدین . لازم نیست همین روز اولی بقیه زحمتش رو بکشن!)

تا یادم نرفته: حالا که شما چون نگینی وسط حلقه ی کتابها نشستین ، صفحه ی اول کتاب ها رو تاریخ بزنین و امضا کنین! (جهت پُر شدن چاله ی جاودانگی در روح!) [میدونم تا حالا نشنیده بودین ! راستش ما هم تا حالا نشنیدیم !]

تو پرانتز عرض کنم خدمتتون که تو روح بشر یه چاله ای هست به اسم (جاودانگی!)  که با یادگار و یادگاری پُر میشه! یعنی هر بنی بشری دوست داره یه اثری از خودش باقی بگذاره تا آیندگان با دیدن اون اثر به یادش بیفتن و اگر شد یه (خدا بیامرز)ی ، نشد هم یه ... (حالا هر چی) نثارش کنن تا این چاله پُر بشه! - لازم به ذکره که چاله ی خالی یعنی : فراموش شدن! - برا همینه که کسانی که باقیات الصالحاتی از دستشون برنمیاد و جاودانگی دونشون خالیه، سعی می کنن رو درختا و آثار باستانی و ... اسم و یا حروف اول اسم خودشون و دوستان جانی شون رو - جهت کمک به فرایند یادآوری آیندگان - حَک کنند! (پُر واضحه که ما و شما تا حالا از این کارا نکردیم!)پرانتز بسته.

تو روزها و ماههای آینده (آخ جون! تابستوووون!) می تونید با توجه به درجه ی دل آب شدگی و دل رفتن ، کتابها رو بردارین و بخونین !

نکته: اگه مثل من عادت دارین زیر بعضی مطالب کتاب خط بکشین ، حاشیه های کتاب رو پُر کنین از نظرات ارزشمند خودتون! جواب نویسنده رو فی المجلس حواله اش کنین تا دلتون خُنک بشه ! یا نظریه ای رو که سالها روش کار کرده ، در جا رد کنین ! یا بابت کلمه، جمله ، پاراگراف یا هر چی ابراز احساسات کنید و تشکر ! یا به خاطر حرف چرند ، بی ربط ، بی مزه و ... اش با کلمات و الفاظ [بووووووووووووق] مورد تفقّد قرارش بدین!  همراه کتاب، مداد (ترجیحا مدادنوکی!) فراموش نشه ! با تشکر

و اما بعد...

من لیستم رو گُم کردم!

شما لیست اضافه ندارین بهم بدین؟ توصیه چی؟ پیشنهادی چیزی ؟

۹۴/۰۲/۰۵
سپیدار

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی