سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

یوسف می شوی ...

چهارشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۳، ۰۱:۰۲ ب.ظ

چند روزی هست که خوندن کتاب "شرح اسم" که درباره ی زندگی نامه حضرت آیت الله خامنه ای از سال 1318 تا 1357 هست رو شروع کردم .

کتاب خوشخوان و روونیه . این هم قسمتی از کتاب که برام تازگی داشت :

 شاید در این اوان بود که شبی آن خواب را دید ؛ دوره ای که وضع سیاسی مشهد سخت و تاب فرسا بود و مبارزان در رنج و خفقان به سر می بردند . میدان مبارزه جز تعدادی اندک ، خالی از افراد بود ، و همان یاران کم شمار نیز زیر سیطره ی دستگاه امنیتی گذران می کردند .

خواب دید ، استاد و مرادش ، آیت الله خمینی ، درگذشته و جنازه اش در خانه ای نزدیک خانه ی پدرش ، آیت الله سید جواد خامنه ای ، قرار دارد . خود را در میان جمعیت انبوهی دید که برای تشییع آن جا گرد آمده بودند . اندوه و غم قلبش را می فشرد . تابوت را از خانه بیرون آوردند ، روی دوش مردم قرار گرفت و جمعیت حرکت کرد . دید که در میان گروهی از علمای تشییع کننده ، پشت تابوت گام برمی دارد ؛ گریان و نالان . بلند گریه می کرد و از شدت تأثر با دو دست بر پایش می کوبید . آنچه بر ناراحتی او می افزود ، بی خیالی برخی از روحانیون بود . آنان با یکدیگر حرف می زدند و می خندیدند ؛ کاری که در تشییع جنازه زشت است ؛ حال چه رسد به تشییع آیت الله خمینی . اثری از غم درگذشت رهبر نهضت در چهره های آنان نمی دید . و او چاره ای جز صبر و دردی جانکاه در خود نمی دید .

به آخر شهر رسیدند . بیشتر مشایعان بازگشتند . گروهی اندک اما ، همچنان به تشییع جنازه ادامه دادند . خود را در میان 20-30 نفری دید که همچنان تابوت بر دوش حرکت می کردند . به تپه ای رسیدند . حال از آن تعداد 4-5 نفر بیشتر باقی نمانده بود . تابوت را بر بلندای تپه ای گذاشتند . به طرف پایین تابوت رفت . رفت برای خداحافظی ، اما صورت امام را در آن سمت دید ؛ دید که آرمیده است .ناگاه برخاست و نشست .

چشمان امام ، زیر پلک های بسته به حرکت درآمد و با انگشت سبابه دست راست به بالا اشاره کرد . وحشت کرد ؛ زیاد .آقای خمینی برخاست و نشست . چشمان امام بسته بود . انگشت سبابه اش را به پیشانی آقای خامنه ای رساند و آن را لمس کرد . با تعجب و حیرت به این صحنه می نگریست .

امام لب گشود و به فارسی ، دوبار به زبان فارسی ، گفت : تو یوسف می شوی ... تو یوسف می شوی ...

بیدار شد . همه ی جزئیات خواب را مرور کرد . شاید اول بار برای مادرش باز گفت . بانو خدیجه آن را تعبیر کرد و گفت ؛ با غصه هم گفت ؛ بله ، تو یوسف خواهی شد؛ یعنی همواره دز زندان خواهی بود.

(خاطره مربوط به سال 46 و در صفحه ی 297-298 کتاب شرح اسم ، هدایت الله بهبودی ، مؤسسه مطالعات و پژوشهاس سیاسی ، چاپ شده است.)

 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی