سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

قسمتهایی از "مأمور"

دوشنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۳، ۰۲:۰۳ ب.ظ

مأمور کتابی نوشته علی مؤذنی از سری متون فاخر کتاب نیستان

الهام فرشته ای که در جان هنرمندان میدمد تا اثر هنری آفریده شود برای ایلیا نوایی نویسنده ، به صورت زنی مجسم میشود برای نوشته شدن داستانهای انبیا اولوالعزم !

البته من داستان "مأمور" رو تا جایی که الهام برای ایلیا مجسم میشه رو بیشتر دوست دارم بعدش به نظرم کمی لوس و سبک میشه!

جملاتی از کتاب:

قول یک تعهد دو طرفه است که اگر یکی به آن عمل نکند ، دیگریدر می ماند . اگر درمانده نشود ، سرگردان می شود .

* عجله سلاحی است در دست شیطان که آن را به جان آدمیزاد می اندازد تا تحقیرش را به چشم ببیند .

*همه ما در عالم ذر مأموریت دنیایی مان را خودمان انتخاب کرده ایم و جایگاه ما در آخرت بر اساس نتیجه ی همین مأموریت است که آیا درست انجامش داده ایم یا نه؟ آیا در انجامش سهل انگاری کرده ایم یا نه ، برایش ایثار کرده ایم؟

*تا حالا فکر می کردم ابلیس فقط قرار بوده در مقابل حضرت آدم سجده کند ، اما حالا می فهمم که این قضیه استمرار دارد و ابلیس باید در مقابل هر یک از ما سجده کند . اما نه تنها این کار را نمی کند ، بلکه همه توانش را به کار می گیرد تا گرده ی ما را به خاک بکشد.

* در واقع میوه ی ممنوع عاملی بوده برای اثبات این که آدم و حوا برخوردار از قدرت اختیارند.

*باید بنای زندگی را بر اساس ایمان گذاشت نه بر اساس ادراک . مگر عقل و ادراک ما چه حجمی از دانش این دنیا را می توانند به خود بپذیرند یا مگر چه قدر تحلیل روابط پیچیده ی این دنیا در ما وجود دارد؟ موسای عقل هم که باشیم ، به خضر که می رسیم ، باید تابع باشیم . خصر را هم دیدیم که چه طور خط بطلان کشید روی روابط ظاهری این دنیا . پس راه درست همان است که تو گفته ای ، هما جان : دل سپردن به ایمان!

* لزوما گرانترین جنس بهترین جنس نیست، اما آدم به جنسی که بابتش بیشتر پول می دهد ، بیشتر اعتماد می کند تا به جنس ارزان .

* ایلیا پرسید :می دانست آتش گلستان می شود ؟ الهام گفت : به یقین نمی دانست ، اما به خداوند کریم اعتماد داشت ، آن قدر که ذره ای از هرم آن آتش افروخته هراس به دل او راه نداد .   

۹۳/۰۳/۲۶

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی