سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

دل آدمی بزرگتر از این زندگیست ، و این راز تنهایی اوست

سپید مشق

چون قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟
هیچ یک ! من چو کبوتر؛ نه رهایم ، نه اسیر !
◆•◆•◆•◆
گویند رفیقانم کز عشق بپرهیزم
از عشق بپرهیزم ، پس با چه درآمیزم؟
◆•◆•◆•◆
گره خورده نگاهم
به در خانه که شاید
تو بیایی ز در و
گره گشایی ز دلم...

بایگانی

ملاقات در شب آفتابی

جمعه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۳، ۰۸:۵۴ ب.ظ

دیروز جلوی کتابخونه م ایستادم و کتابهایی رو که از نمایشگاه کتاب امسال خریدم تماشاکردم. موندم کدوم کتاب رو بردارم برای خوندن ؟! شعر؟ رمان؟ ایرانی ؟ خارجی؟ جدی؟ طنز؟ اجتماعی؟ سیاسی؟ مذهبی؟ تاریخی؟ آموزشی؟ خاطرات؟ زندگینامه؟ ...

 چشمم خورد به کتاب کم حجم (152 صفحه) "ملاقات در شب آفتابی" کتابی از آقای علی مؤذنی که انتشارات قدیانی زحمت نشرش رو کشیده  و من چاپ نهم این کتاب رو از نمایشگاه امسال خریدم . نویسنده ای که قبلا کتاب خوب "خوش نشین"(انتشارات عصر داستان) 

و کتاب "مأمور" از سری رمان فاخر کتاب نیستان ، رو ازش خونده بودم.

 

رفتم کتاب مامور رو آوردم تا ببینم در انتهای کتاب درباره اش چی نوشتم .

 

 

 

 

 

 

" مامور " داستانیه با موضوعی جدید و غیر تکراری! گفتم چند صفحه ای ازش رو بخونم تا یادم بیاد قصه ای رو که "شیرین و لذت بخش" توصیفش کرده بودم و عنوان "متون فاخر " رو "برازنده "ی این سری کتابها! اما داستان اصلی یادم نیومد! 30 صفحه ای خوندم و از بس برام جالب شیرین بود که گویی اولین باره این کتاب رو می خونم! و یادم رفت برای چی برداشتمش!کتاب رو بستم تا بعد از نوشتن این پست دوباره باید بخونمش !

 

 

 

 

 

 

از روی کتاب خوش خوان "خوش نشین" فیلمی هم ساخته شد که به نظرم اصلا خوب نشده و تغییراتی که در داستان ، بخصوص تو پایان اون داده بودند زیبایی و جدابیت اصل داستان رو نداره! شخصیت "عالیه خانوم" هم که اینقدر تو کتاب دوست داشتنیه و آرزو کردم کاش تعدادشون تو خانواده ها و جامعه زیاد باشه و زیادتر بشه ، تو فیلم چندان چنگی به دل نمیزنه!

 

 

 

 

 

 

 

"ملاقات در شب آفتابی" هم مثل "خوش نشین " داستانی واقعی است( بهتره بگم نویسنده اینطور وانمود می کنه!)

 

آغاز کتابهای آقای مؤذنی رو خیلی دوست دارم درست مثل یه قصه گوی قهار که میدونه چه طوری شنونده رو مشتاق شنیدن کنه ، شروع می کنه و اینطور وانمود می کنه که داره یه قصه ی واقعی رو که خودش شاهد و بازیگرش بوده ، تعریف می کنه! مخصوصا تو کتاب مامور و ملاقات در شب آفتابی ، نویسنده ، خواننده رو مورد خطاب قرار میده که به شخصه این حالت رو دوست میدارم!

 

 

 

 

 

 

موضوع کتاب "ملاقات در شب آفتابی" هم در صورتی که بخواهیم یه خطی تعریفش کنیم شاید خیلی ساده و تکراری به نظر برسه ، ولی زاویه ی روایت و پرداخت و تعلیق های عالی ، از موضوع تقریبا تکراری ، داستانی بدیع و جذاب به وجود آورده  !

 

 

برای اینکه نمیخوام موضوع داستان رو لو بدم - چون اونوقت برای کسی که کتاب رو نخونده و اتفاقی این مطلب من رو میخونه، تعلیق شیرین قصه نابود میشه! - فقط میگم که کتاب از زاویه ی دید یه دفتردار ساده ی مدرسه روایت میشه که برای کمک به معیشت خانواده اش کار دومی شروع میکنه .کارش چیه ؟ پیاده کردن و بعد بازنویسی نوار مصاحبه هایی که با جانبازان صورت گرفته! و اتفاق جالبی که در طی این کار می افته قصه ی اصلی داستانه!

 

 

 

 

 

 

 

کتاب "ملاقات در شب آفتابی" از اون کتابهاست که پیشنهاد خوندنش رو به دوستان و کتاب دوستان می کنم و احتمالا بدم چند نفر هم بخونندش!

 

 

 

 

 

 

 

پ ن1 : یادم باشه پیگیری کنم ببینم کتابهایی که دست دوستان و آشنایان دارم کی به خونه برمیگردند! کتابهایی که یادم رفته کی و کی (چه کسی و چه وقت!) برده! از جمله ی این کتابهای دور از وطن : نامیرا ، داستان سیستان ، من مادر مصطفی هستم ، بادبادک باز ، هزار خورشید تابان ، کشتی پهلو گرفته(شکسته!) 7-8 تا کتاب کوچیک تربیتی که یک سالی میشه دست خانواده و دوستان داره دست به دست میشه! ) شاید کتابهای دیگه ای هم باشند که من فراموششون کردم!

 

 

 

 

 

 

پ ن2: خب برم دوباره کتاب "مأمور" رو بخونم!

 

 

 

 

 

 

 

پ ن3: این مطلب رو حدود ساعت سه و نیم عصر (ظهر؟) نوشتم ولی به علت اینکه اینترنت وصال نداد ! الان تو وب گذاشتمش!

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی